سر کلاس مسلم

 

مجید رضاییان

  • ۱
جانباز مجید رضاییان

مسلم وقتی می خواست توصیه یا نصیحتی کند، غیرمستقیم عمل می کرد. گاهی از تغییر حالت چهره اش می فهمیدیم. مثلا بعضی وقتها اگر حرفی می زدیم یا کاری می کردیم که ناراحت می شد و می خواست مخالفتش را نشان دهد، توی چهره مان نگاه نمی کرد و نگاهش را به سمت دیگری می انداخت و حرف می زد.

فردی بود که چند روزی بود که به گردان علی اکبر آمده بود. رفتاری را از او دیده بودم که خوشم نیامده بود.

یکبار داشتم با مسلم حرف می زدم و می گفتم: «از فلانی خوشم نمی آید…»

یکدفعه دیدم چهره مسلم تغییر کرد، طوری که به خودم اجازه ندادم صحبتم را ادامه دهم.

با وجود آنکه آن زمان، دیگر با هم خیلی صمیمی شده بودیم، ولی با سکوت و تغیّر چهره اش اجازه غیبت به من نداد.

بعدا متوجه شدم که نسبت به آن مسئله هم متوجه بود و پیگیری و برخورد لازم را انجام داد.

مسلم نه خودش اهل غیبت بود نه دوست داشت کسی در حضور او غیبت کسی را بکند.

ناراحتی اش را هم مستقیم نشان نمی گفت. همیشه بدون اینکه کلمه ای بگوید، به طرف مقابل می فهماند که ادامه ندهد.

به روش غیرمستقیم تذکر می داد.

مثلا من یک پیراهن چینی داشتم. (پیراهن چینی؛ مدل خاصی از پیراهن بود که در مقطعی، بچه های حزب‌اللهی به تن می کردند.) آنقدر آن پیراهن را پوشیده بودم که دیگر رنگ و رویش رفته بود. مثلا رنگ پارچه اش که سبز تیره بود، شده بود سبز روشن، ولی دگمه هایش همچنان سبز تیره مانده بود و همخوانی نداشت. من که توجهی به این موضوع نداشتم، آن پیراهن را می پوشیدم، چون دوستش داشتم.

مسلم که احساس می کرد آن لباس، دیگر زیبنده‌ی من نیست، یکبار گفت: «این پیراهنت را می‌دهی به من؟»

من که تعجب کرده بودم گفت: «آخر این به چه درد تو می خورد؟»

مسلم یک پیراهن نظامی عراقی داشت که نو بود، گفت «بیا با هم عوض کنیم.»

آن موقع اصلا نفهمیدم منظورش چیست. فکر کردم شاید دوستم دارد. پیراهن ها را با هم عوض کردیم. بعدها که بیشتر فکر کردم، فهمیدم که واقعا دوستم داشت و نمی خواست دیگر آن پیراهن را بپوشم.

 

 

  • ۲

آن اوایل که هنوز با مسلم صمیمی نشده بودیم، بعد از عملیات که من مجروح بودم و در بیمارستان به سر می بردم، یکروز یکدفعه دیدم مسلم با جمعی از دوستان، وارد اتاق شدند!… برایم عجیب بود چون بعد از عملیاتها بچه ها پراکنده می شدند و هر کسی می رفت دنبال کار و زندگی اش. اما او آمده بود به ملاقات من.

 

  • ۳

در یکی از عملیاتها؛ ساعت حدود ۴ صبح بود که فرمان عقب نشینی صادر شد چون احتمال داشت در محاصره دشمن قرار بگیریم.

همه در حال برگشتن به عقب بودند. اما مسلم به اتفاق یکی دو نفر دیگر بازگشته بود به خط تا مهماتی را که توی خط ریخته و پراکنده بود، جمع کنند بیاورند تا دست دشمن نیفتد. آنها حتی ماشینهایی را که مانده بود و امکان آوردنشان وجود نداشت، با آرپیجی منهدم کردند تا دست دشمن نیفتد.

او همیشه کارهایی را می کرد که معمولا کسی به فکرش هم نمی رسید. مثل آن زمان که همه در فکر عقب نشینی و فرار از محاصره بودند اما او به فکر آن بود که تجهیزاتمان دست دشمن نیفتد.

 

 

  • ۴

در جبهه گاهی که فراغتی دست می داد،تعدادی جمع می شدیم و فوتبال بازی می کردیم. در اردوگاه کوثر، به دلیل تپه ماهور بودن منطقه و نبودن جای مسطح، امکان بازی فوتبال وجود نداشت. لذا یکی از تفریحاتمان بازی زوو بود. معمولا عصرها در جایی بین چادر دسته ویژه صف و چادر مخابرات، جمع می شدیم، مسلم هم با آنکه دیگر جزء کادر گردان محسوب می شد و فرمانده دسته ویژه بود، می آمد و زوو بازی می کردیم.

اصلا همه چیز مسلم سر جایش بود… تقید و ایمانش هنگام عبادت، خوشرویی، بگو و بخند، شوخی ها و رفتار خوبش با نیروها، شجاعت و دلاوری اش در میدان رزم، … او در همه چیز سرآمد بود، حتی در بازی زوو…

 

 

 

 

ابوالفضل محمدی

ابوالفضل محمدی

وقتی مسلم فرمانده دسته ویژه شد، به چند نفر از بچه های رزمی کار (از جمله من، احمد اشرف و حسین رفیعی) گفت که با بچه ها تمرینات رزمی انجام دهیم.

دوست داشت بچه ها ورزیده باشند. حتی با هزینه شخصی خودش، کارد سنگری تهیه کرده بود و به بچه های دسته ویژه داده بود تا اگر کار به نبرد تن به تن کشید، باز هم بچه ها بتوانند بجنگند.

به دنبال توانمندسازی نیروها بود…

خود مسلم هم یک جنگجوی ورزیده بود.

 

 

 

 

 

 

 

محمد زارع

از سال ۱۳۶۵ با مسلم آشنا شدم. من که به گردان علی اکبر اعزام شدم مسلم داشت دسته ویژه را تشکیل می داد.

از همان اول، جذب خلق و خو و رفتار گرم و صمیمانه اش شدم. مرا مسئول تدارکات دسته ویژه کرد.

کسی اگر بچه ها را نمی شناخت و وارد چادر دسته ویژه می شد، اصلا نمی توانست حدس بزند که مسلم مسئول بقیه است. با بچه ها شوخی و بگو بخند داشت.

 

 

 

 

 

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments