زندگی با مسلم

خاطراتی از جانباز مجید رضاییان

درباره «شهید مسلم اسدی»

جانباز مجید رضاییان

 

  • از زیارت تا رفاقت

کل گردان، عازم مرخصی بود. ما در ایستگاه راه آهن اندیمشک نشسته بودیم و منتظر قطار بودیم که یکدفعه برادرم، پسرعمه‌ام و دو نفر دیگر از اقوامم که از تیپ ۱۱۰ خاتم بودند آمدند و گفتند ما هم می خواهیم بیاییم تهران.

مسلم وقتی فهمید این ۴ نفر از بستگان من هستند، خیلی تحویلشان گرفت، بعد هم دعوتشان کرد به کوپه مان.

قطار راه افتاد…

به قم که رسیدیم، مسلم گفت: من اینجا پیاده می شوم. می خواهم بروم زیارت…

ما هم همراهش پیاده شدیم… این؛ اولین باری بود که من و مسلم، خارج از محیط گردان با هم بودیم… و شد بابی شد برای رفاقت بیشترمان… به قم رفتیم، زیارت کردیم، ناهار خوردیم و رفتیم تهران.

 

  • دریا دل

در مدت مرخصی هم چند بار همدیگر را دیدیم…

یکبار به دولت آباد؛ منزل شهید اصغر کریمی که تازه شهید شده بود سر زدیم. در راه برگشت، مسلم ما را برای شام به خانه شان دعوت کرد. آن شب خیلی خوش گذشت… بساط شوخی و خنده به راه بود؛ یک کتاب خودآموز ترکی از روی طاقچه برداشته بود، او می خواند و شوخی می کردیم و می خندیدیم.

یکی دو روز بعد باز با هم در مراسم چهلم شهید سید جعفر میر محمدی در مسجد المهدی بریانک شرکت کردیم.

یک شب هم دعوتمان کرد به غذاخوری و شام مفصلی بهمان داد.

 

همین طور از اینطرف به آن طرف… انگار دیگر اراده ای از خودم نداشتم. هر جا مسلم می رفت، من هم به دنبالش راه می افتادم. حتی یک شب برای خواب هم به خانه نرفتم و به همراه یکی دیگر از بچه ها در خانه مسلم خوابیدیم.

خانه پدری مسلم در محله بریانک، در مقایسه با خانه ۲۵۰ متری ما در لویزان، خیلی کوچک بود، اما دل مسلم به وسعت دریا بود… آن شب، ما ناچار شدیم در انباری شان بخوابیم، انباری که یک تخت در آن بود که روی آن تا سقف، اثاث چیده شده بود. کنار تخت، کمتر از یک متر جا بود که ما سه نفر، همان جا خوابیدیم و پاهایمان را کردیم زیر تخت.

صبح که شد، با شیر آبی که در پشت بام بود، وضو گرفتیم و همان جا نماز خواندیم.

 

  • یک دنده!

یکبار هم مسلم، شب را در خانه ما ماند. با موتوری که از دوستش گرفته بود، راه افتادیم از جنوب شهر به شمال شهر… توی راه فهمیدم که موتورسواری بلد نیست. فقط دنده ۱ را بلد بود! موتور را روشن می کرد، می گذاشت دنده ۱، دیگر بلد نبود دنده را عوض کند. کمی که می رفت، موتور خاموش می شد، دوباره آن را روشن می کرد، می گذاشت دنده ۱، کمی می رفت، موتور خاموش می شد و… به همین ترتیب. روی موتور، طوری می نشست که انگار سوار الاغ است! خلاصه تا خانه ی ما خندیدیم.

صبح روز بعد، سفره صبحانه را که چیدیم، مسلم نگاهی به نان و پنیر و کره انداخت و گفت: این صبحانه است؟!… ما این را صبحانه حساب نمی کنیم!…

او اصالتا شمالی بود. به شوخی می گفت: ما تا تخم مرغ نخوریم، راضی نمی شویم.

من هم می گفتم: اینجا از تخم مرغ خبری نیست…

می گفتیم و می خندیدیم… اخلاقش طوری بود که همه اعضای خانواده مان، شیفته اش شده بودند.

 

  • جذب اجباری!

یکبار با شهید مسلم اسدی و شهید حمید لریجانی، سه تایی رفته بودیم بیرون. نزدیک نماز مغرب شده بود و باران می بارید. رفتیم به مسجد الهادی شمس آباد تا هم از بارندگی در امان بمانیم هم نماز بخوانیم.

همینطور سه تایی نشسته بودیم که مرد جوانی به ما نزدیک شد. خودش را معرفی کرد و گفت: من کاووسی هستم؛ فرمانده بسیج این پایگاه. آمدم از شما دعوت کنم عضو بسیج ما بشوید.

گفتم: ببخشید ولی ما خودمان بسیجی هستیم. از جبهه آمده ایم مرخصی و دوباره می خواهیم برگردیم.

آقای کاووسی گفت: خب چه اشکالی دارد؟ عضو پایگاه ما هم بشوید!

هر چه من می گفتم خانه ی ما نزدیک همینجاست و ما یک پایگاه بالاتر از شماییم، ولی آن بنده خدا باز هم سعی داشت با خوشرویی ما را جذب کند.

کمی بعد، وقتی از کنار آن مسجد رد می شدم، اعلامیه شهادت آقای کاووسی را دیدم… کمی بعدتر، حمیدرضا و مسلم هم به شهادت رسیدند.

 

  • کارد برزیلی

یکروز مسلم گفت برویم کارد برزیلی بخریم. پرس و جو کرده بود که کجا می فروشند. رفتیم به جای مشخصی از بازار تهران، مغازه مورد نظر را پیدا کردیم.

فروشنده گفت: قیمت چاقوها هر عدد ۱۲۲ تومان است. چند تا می خواهید؟

مسلم جواب داد: ۳۰ تا!

فروشنده گفت: نه نمی دهم. مگر اینکه نامه داشته باشید.

راه افتادیم رفتیم پادگان ولیعصر. نامه گرفتیم و دوباره راهی بازار شدیم.

فروشنده این بار هم از فروش چاقوها امتناع کرد با این بهانه که «در نامه، تعداد نوشته نشده.»

و باز با پای پیاده رفتیم به سمت پادگان.

بالاخره توانستیم کاردها را بخریم. چیزی نگذشت که مسلم؛ فرمانده دسته ویژه شد و کاردها را که میان نیروهایش تقسیم کرد تا اگر جنگ تن به تن شد، بتوانند از آن استفاده کنند. او با هزینه شخصی خودش، تلاش می کرد نیروهایش را توانمند سازد.

 

از راست به چپ: مجید رضاییان، شهید مسلم اسدی، شهید حسین جامد

 

 

Subscribe
Notify of
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments