مناجات رزمنده ۱۸ ساله گردان علی اکبر با معبودش

قستی از مناجات شهید احمد امین پور رزمنده 18 ساله گردان علی اکبر از لشکر 10 سیدالشهدا که در واپسین روزهای جنگ، به فیض شهادت نائل گشت...   خدایا تو چقدر مهربان و بزرگی! خدایا مهربانتر از تو به حال خودم کسی را نمی شناسم و سخت شرمنده ام که در حق این خالق لطیف چه بدیها که نکرده ام. خدایا چقدر شرمنده ام که با تمام نافرمانیها گناهها و عصیانها، تو باز هم این قدر در موردم لطف و کرم داری   الهی من چه چیز دارم که بواسطه آن مرا داخل بندگان پاکت گرداندی؟... همه اش از توس...
بیشتر

شوخی تا دم شهادت

خاطره علی اصغر کوثری   ولی الله محمدی رزمی کار بود؛ فردی فعال و پر انرژی و دوستی سرزنده، صادق و ساده. لباس پوشیدنش با لباس پوشیدن های معمول جوانان انقلابیِ آن دوره، کمی متفاوت بود. اغلب تیپ اسپورت می زد و کفش رنگی می پوشید.   ***   در فاصله بین عملیات های کربلای ۴ و ۵ ؛ تعداد زیادی از نیروهای ستادی سپاه کرج به لشگر ۱۰ اعزام شدند. از این افراد، تعدادی هم به گردان حضرت علی اکبر(ع) معرفی شدند که از جمله آنها عباس حیدرشاهی بود؛ فردی با محاسن مشکی بلند و چهره ای نورانی. ا...
بیشتر

نام‌ها و مرام‌ها

  فقط نامشان "حسین"  و  "ابوالفضل"  و  "عباس"  نبود بلکه مرامشان هم  "حسین گونه"  و  "عباس و ابوالفضل گونه"  بود... همانها که در عمل اقتدا کردند به شهیدان کربلا و با روی خونین به ملاقات اربابشان رفتند   بعضی که خود، نامشان را شبیه مولایشان کردند همچون  مهرداد  که نام حسین را برای خود برگزید  و شد شهید حسین جامد و همچون  کامران  که  نام عباس را انتخاب کرد  و شد شهید عباس علی‌حسین‌زاده   خوشا به سعادتشان...       در سالروز میلاد با...
بیشتر

مردان واقعی

به مناسبت روز مرد   "روز مرد"  نداشتند لیکن روزها را  "مردانه"  ساختند پاس میداریم یاد مردان مردِ سرزمینمان را     مرد واقعی؛ شهید حسن یداللهی بود که با 16 سال سن، وقتی روحانی گردان از بهشت و حوریانش می گفت، حسن گفت برای ما از حوری نگو! از حسین بگو! حسین را می بینیم یا نه؟... مرد واقعی؛ شهید امرالله بابابزرگی بود که پا روی دلش گذاشته بود. دلی که می تپید برای فرزندش... مرد واقعی؛ شهید حسین ظهوریان بود که با شوخی هایش، رزمندگان را از دلتنگی خانواده دور می کرد...
بیشتر

مادرانه

به مناسبت 19 بهمن؛ روز تکریم مادران و همسران شهدا   نوشته رضا شاعری   در ميان كساني که براي گرفتن پيكر شهيد شاعری به معراج الشهدا رفته بودند؛ معصومه سادات هم بود. در آن ساعت، سيدخانم احساس مي كرد، خداوند نيروي عجيبي به او داده است؛ وقتي وارد معراج شدند، سيدكريم، پسرعموی روحاني سيدخانم که همراهش رفته بود؛ با دیدن صورت متلاشي شده جواد بغضش ترکيد و با صداي بلندگريست! اما سيدخانم سينه جواد را بوسید و در ميان حیرت و شگفتي همراهان گفت: «جواد چريك! رخت شهادتت مبارك! خدا از ما ...
بیشتر