شهادت قبل از شهادت

شهید مهدی عین اللهی به روایتِ دکتر جواد چپردار     🌷🌹آقا مهدی عین اللهی🌹🌷 رزمنده ای که بارها به مقام شهادت رسیده بود!!!   عملیات بیت المقدس 2؛ رویِ ارتفاعات قمیش با رزمندگان دلاور: حمید قاسمی، رضافیض، حسین افشار و ...یک قبضه خمپاره اندازِ کماندویی خیلی جمع و جور، کنار مقدار زیادی گلوله ی خمپاره پیدا کردیم. همانجا، سرِ قبضه را چرخاندیم و شروع کردیم به ریختن آتشِ خمپاره روی جاده ای که به آن مشرف بودیم و دشمن در حال عقب نشینی لجستیک بود. یکی؛ گلوله سوارِ قب...
Read More

جنگ از راه دور!

خاطراتی از عملیات کربلای 5 به روایتِ حاج مهدی نصیری   هوای سرد... دلهای گرم... عملیات کربلای ۵ پیش رو بود… فرصت چندانی تا عملیات باقی نمانده بود. مشغول آموزش های سخت غواصی و آبی خاکی بودیم. بچه ها با تمام توان و تلاش خود و با روحیه بالا برای آمادگی عملیات و با اشتیاق بسیار آموزش می دیدند. می بایست با شرایط جنگی و محیط سخت مانند هوای سرد، باتلاق، فشار و امواج آب و سنگینی ادوات جنگی تمرین می کردیم. اما روحیه بالای بچه ها با توکل بر خدا شرایط سخت را آسان می کرد. با وجودی که هیچ...
Read More

بی‌قرارِ رفتن…

خاطره حاج سعید مومنی درباره شهید علی(سعید) مهاجری   بعد از شهادتِ کرمانی، مهاجری هم دیگر تاب ماندن در این دنیا را نداشت... بیقرارِ رفتن شده بود... وقتی با هم عازم منطقه بودیم، در طول مسیر، مدام حرف از رفتن می زد، حتی درخواست رفتن به اطلاعات عملیات را داد، اما مسئول گروهان نپذیرفت. او هم قبول کرد و در عوض به دسته ویژه رفت.   مرحله تکمیلی عملیات کربلای 5 در پیش بود... شبی که قرار بود بچه ها به خط بزنند، در عقبۀ شلمچه مستقر شده بودیم. نزديك غروب بود. باران آمده بود و م...
Read More

خون نامه‌ای از شلمچه…

بشنو از نی ناله های رنج را بغض های کربلای پنج را تصاویری از عملیات کربلای ۵ و شهدا و رزمندگان لشکر ۱۰ حضرت سیدالشهدا علیه السلام، همراه با اندوهِ نگفته‌ی علمدار لشکر ۱۰ سردار شهید حاج یدالله کلهر در کنار پیکر یارانش...
Read More

همۀ برادرانم…

روایت جانباز مجید رضایان از شهادت دو برادرش در عملیات کربلای 5   دیماه 1365 بود و مرحله اول عملیات کربلای 5... بعد از یک درگیری سخت، بالاخره ما توانستیم خط خودمان را تثبیت کنیم. پشت خاکریزها مستقر شدیم و برای کارهای پدافندی، آن روز را به شب رساندیم. نیروها کاملا در موقعیت خود مستقر شده بودند دو شب بود که نخوابیده بودم. گفتم «خوب است استراحتی بکنم.» با جلال شاکری روی همان خاکریز که یک کانال بود، دراز کشیدم. یکدفعه دیدم برادرم مهدی همراه پسر عمه ام که در گردان ما بودند آمدن...
Read More