اشداء علی الکفار، رحماء بینهم

ماجرای رفتار با اسرا به روایتِ محمود روشن (نویسنده)     شهید حسین ظهوریان یکی از معاونان دسته بود. یکبار حین عملیات به من گفت: «محمود، بی‌سیم زدن که اون‌طرف، تو قسمتی که نیروهای ما در حال پاکسازی هستن، یه اسیر گرفتن. تو باید بری و اون اسیر رو تحویل بگیری و بیاری تا بفرستیمش عقب.» من قبضۀ آرپی‌جی را امانت دادم به حسین و از او یک کلاش گرفتم و بلافاصله به آن سمت رفتم و به نیروهای خودی رسیدم.   اسیر عراقی را تحویل گرفتم. او یک نظامی بعثی بود که حدود 35 سال ...
بیشتر

بغضی که در گلو ماند…

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره شهید اصغر کریمی   مرحله ی دوم عملیات کربلای 1 بود... شب شد و هنگام حرکت فرارسید. فاصلۀ ما تا منطقه‌ای که قرار بود در آن عملیات انجام بدهیم، زیاد نبود. سایر گروهان‌های گردان علی‌اکبر هم آمادۀ حرکت شده بودند. من در گروهان فتح، اصغر کریمی را دیدم که سرگرم توجیه نیروهایش است. رفتم و با او خداحافظیِ گرمی کردم. اصغر به من گفت: «اگه شهید شدی شفاعت یادت نره.» ـ من که لیاقت شهادت ندارم، ولی اگر تو رفتی من رو فراموش نکن. با هم دست دوستی دادیم و یکدیگر را...
بیشتر

پیامی از آن دنیا به این دنیا!

 توصیۀ شهید اصغر کریمی به روایتِ محمود روشن (نویسنده)   در روزهای پس از عملیات کربلای 1 که حال و هوای عرفانی داشتم و یاد دوستان شهیدم از ذهنم دور نمی‌شد، یک شب خوابیدم. بر عکس شب‌های قبل، خواب خوبی کردم. صبح برای نماز برخاستم و با تأنی و حوصله نماز صبح را خواندم. بعد از نماز دوباره خوابیدم.   در خواب دیدم در کنار تل خاکی ایستاده‌ام. انگار منتظر کسی بودم. خبر نداشتم منتظر چه کسی هستم و قرار است چه کسی را ملاقات کنم. بعد از انتظاری کوتاه، در عالم رؤیا دیدم از پشت آن تل ...
بیشتر

همه رفتند و تنها مانده‌ام من…

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره سفر مشهد به همراه رزمندگان گردان علی اکبر     اولین بار بود که به مشهد مقدس می رفتم و به زیارت ثامن‌الحجج مشرف می شدم. خاطرۀ خوش آن سفر، برای همیشه در ذهنم ماندگار شده، هم از این بابت که اولین سفرم به مشهد بود، و هم از این جهت که با جمعی از بهترین های روزگار همراه بودم.   نیمۀ دوم اردیبهشت‌ماه 1365 بود... عملیات سیدالشهدا تازه تمام شده بود که با بچه‌ها قرار گذاشتیم دسته‌جمعی به مشهد برویم... سیزده نفر شدیم و با قطار درجۀ سه...
بیشتر

ترس از مرخصی!!!

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره شهید مجید آرمیون   بهار 1365 بود... عملیات آبی-خاکی والفجر 8 تازه تمام شده بود و نیروهای خودی توانسته بودند در فاو مستقر شوند، اما از آنجا که فاو برای دشمن از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود، برای بازپس گیری آن تلاش می کرد. برای همین، مدتی بود همراه رزمندگان گردان علی اکبر رفته بودیم فاو برای پدافند.   ***   شب‌ها منطقه آرام‌تر بود... گاهی شب‌ها وقتی پست نگهبانی‌ام تمام می‌شد و به سنگر برمی‌گشتم، به دلیل گرمای بیش‌ازحد دا...
بیشتر