شهید جواد شاعری

  شناسه نام: جواد نام خانوادگی: شاعری معروف به: جواد چریک نام پدر: ذوالفعلی نام مادر: معصومه سادات پرپنچی تاریخ ولادت: 24 مرداد 1341 محل تولد: تهران - منطقه 17 - محله امامزاده حسن شهادت: 19 دی 1365 محل شهادت: شلمچه عملیات: مرحله اول کربلای  5 یگان: لشکر 10 سیدالشهدا - گردان علی اکبر مزار: تهران - بهشت زهرا - قطعه 53 ردیف 32 شماره 14     زندگینامه جواد شاعری فرزند ذولفعلی در 24 مردادماه 1341 در تهران دیده به جها...
Read More

گزارش یادواره مجازی شهید حمید لریجانی

  گزارش یادواره مجازی شهید حمیدرضا لریجانی آبان 1398     به دنبال برگزاری یادواره های مجازی در سایت گردان حضرت علی اکبر صورت گرفت، در آبان‌ماه سال 1398 هفتمین یادواره ی مجازی نیز برگزار شد. یادواره ی مجازی هفتم برای شهید حمید لریجانی، برگزار شد.     جهت برگزاری این یادواره: در گام اول؛ کار یادواره در حالی شروع شد که تنها دو عکس از شهید بزرگوار در آرشیو گردان وجود داشت. بنابراین فراخوان جمع آوری خاطرات مربوط به شهید حمید لریجانی در سایت گ...
Read More

«محمد نام» هایی با «اخلاق محمدی»

تجلی «اخلاق محمدی» در آینه رفتار شهدای «محمد نام» گردان علی اکبر علیه السلام     محمدهای گردان، همه شان خاص بودند. اسمشان، عجیب در رفتار و خلق و خویشان هم تأثیر گذاشته بود. آری! خلق و خوی محمدی؛ ویژگی بارز همه ی محمدهای گردان بود. حتی آنها که نامشان در شناسنامه چیز دیگری بود و خود، نام محمد را برای خود برگزیده بودند؛ همچون شهید خسرو چپردار که شد محمد چپردار یا شهید فرزاد فرهنگ فلاح که شد محمد فرهنگ فلاح و...   نام و یاد تمام شهدای گردان علی اکبر، بخصوص شهدای ...
Read More

قدم زدن در خیابان های شهر…

خاطره «حسین سعیدی کیا» درباره «شهید حمید لریجانی»     حمید در عملیات نصر 4؛ معاون گروهان بود. در آن عملیات، ما گردان احتیاط بودیم و وقتی خبر رسید که گردان مربوطه، موفق به تصرف اهداف نشده، ما راه افتادیم به طرف خط. نگاهم به حمید افتاد و احساس امنیت کردم. انگار نه انگار که عازم خط مقدم بود. انگار در خیابانهای شهر قدم می زد! ***   در همان عملیات، تیر به پای حمید اصابت کرد و دچار خونریزی شدید شد. چفیه ای بست دور پایش. دقایقی بعد، تیر به شکم من هم اصابت کرد. حمید چفیه...
Read More

مدیریت فکر

خاطره ارسالی آقای «مصطفی بیات» برای سایت درباره «شهید حمید لریجانی»     چند هفته ای از سیل تجریش (تهران) می گذشت که گردان حضرت علی اکبر علیه السلام به مرخصی رفت. در همان مرخصی، روزی با یکی از همرزمانم؛ آقای عدنان، تلفنی تماس گرفتم و گفتم: «بیا برویم دربند، ببینیم وضعیت چگونه است...» عدنان گفت: «باشه، ولی یکی از بچه های جنگ به نام حمید لریجانی هم با من هست. بچه ی خیلی خوبی است.» من هم جواب دادم: «چه بهتر!» خلاصه سه نفری به دربند رفتیم.   اولین باری بود که ...
Read More