بابای شهید

شهید بابا خزایی به روایتِ محمود روشن (نویسندۀ کتاب اعزامی از شهر ری)     باباخزائی برخلاف اسمش که «بابا» بود، جوان بود و هم‌سن‌وسال خودمان و اصالتاً بچۀ نوشهر مازندران بود. او آرپی‌جی‌زن بود و به همراه برادر جمشیدی، پسرخاله‌اش، به جبهه آمده بود و هم‌رزممان بودند. او در کنار من در عملیات کربلای یک در تاریخ 17 تیر 1365 به درجه متعالی شهادت نائل شد.   هنگامه‌ی عملیات کربلای 1 وقتی رسیدیم ارتفاع 223 از ارتفاعات قلاویزان در منطقۀ عمومی مهران، مسلم اسدی عجله دا...
Read More

شهید محسن ابراهیمی

  شناسه نام: محسن نام خانوادگی: ابراهیمی ورکیانی معروف به: محسن ابراهیمی نام پدر: عبدالله نام مادر: نورجهان ولادت: 25 شهریور 1347 محل تولد: تهران سن: 18 سال شهادت: 29 دی 1365 محل شهادت: شلمچه عملیات: کربلای 5 مزار: تهران – بهشت زهرا – قطعه 26 شماره 53     صوت     تصاویر    
Read More

کتاب شهدای گردان علی اکبر

  اخیرا کتابی درباره شهدای گردان علی اکبر به چاپ رسیده که در آن خاطراتی درباره شهدای شاخص این گردان منتشر شده است.   نام کتاب: اعزامی از شهرری نویسنده: محمود روشن ماسوله انتشارات: سوره مهر با همکاری دفتر پایداری و ادبیات مقاومت حوزه هنری سال چاپ: 1399   خرید کتاب: 1- خرید حضوری: کتابفروشی های انتشارات سوره مهر در خیابان سمیه و میدان انقلاب جنب سینما بهمن، کتاب را برای عرضه گذاشته اند. در حال حاضر کتاب اعزامی از شهرری پشت ویترین کتاب فروشی مرکزی سوره در خی...
Read More

شهید حسین زارع پور کجانی

شناسه نام: حسین نام خانوادگی: زارع پور کجانی نام پدر: حبیب نام مادر: بتول ولادت: 2 بهمن 1342 محل تولد: نایین سمت: تیربارچی شهادت: 21 بهمن 1364 عملیات : والفجر 8 محل شهادت: ام الرصاص رجعت و خاکسپاری: 30 تیر 1376 مزار: تهران – بهشت زهرا     زندگینامه شهید حسین زارع پور کجانی دوم بهمن ۱۳۴۲، در نائین چشم به جهان گشود. پدرش حبیب، باغبان بود و مادرش،بتول نام داشت. وی تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گر...
Read More

میان ماندن و رفتن

خاطره حاج حمید پارسا درباره شهید محسن ایوبی   شهید محسن ایوبی؛ آر.پی.جی.زنِ یکی از دسته های ما در گروهان جهاد بود. در یکی از روزهای پیش از عملیات والفجر 8 که سخت مشغول آموزش بودیم، محسن آمد گفت: "برادر پارسا! من می خوام از گروهان برم." پرسیدم: "برای چی؟ کجا می خوای بری؟" گفت: "می خوام برم مخابرات." عصبانی شدم. گفتم" "نه. دل به خواه که نیست. گروهان، سازماندهی شده، آموزش های عمومی شروع شده." دو سه روز بعد دیدم محسن نیست. پی جویی کردم فهمیدم رفته مخابرات. با عصبانیت بلند ش...
Read More