خدمت مهم است نه جایگاه

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ اکبر اسماعیلی   شهید جواد رهبر دهقان، هم خیلی مهربان و رئوف بود، هم خیلی قاطع... در برخورد با بچه ها خیلی شوخ بود، و در عین حال، در انجام کار، خیلی جدی. او در گردان علی اکبر، منحصربفرد بود. ناب ترین و خالص ترین و معنوی ترین بچه های گردان، که عموما هم شهید شدند، جذب او می شدند: کسانی مثل شهید منصور مهدی، حسن یداللهی، حسین مولایی، امیر علیزاده و... که هر کدام در معنویت، برای خودشان کسی بودند.   ***   برای آقا جواد، فرقی نمی ک...
Read More

نشست رزمندگان مخابرات گردان علی اکبر

  تعدادی از برادران و همرزمان واحد مخابرات گردان علی اکبر، عصر روز پنچشنبه 12 تیرماه 1399 در ورامین، منزل دکتر حسن شاکری دور هم جمع شدند، دیداری تازه کردند و در فضایی صمیمی، به بیان خاطرات خود پرداختند. در پایان، جانباز علیرضا نوروزی قلم به دست شد و با هنر خود، دوستان را به فیض رسانید...   حاضران در این نشست عبارت بودند از: اکبر اسماعیلی قاسم یکه فلاح مصطفی صدرالدینی محمد حیدرپور ناصر دوستی حسن شاکری علیرضا نوروزی مرتضی سنبلی سید حسن قاسمی ...
Read More

یکپارچه نور

غسل شهادت همیشه نزدیک عملیات که می شد، مسلم به بعضی بچه ها می گفت: تو شهید می شوی. چون با خنده این حرف را می زد، ما هم به شوخی می گرفتیم، ولی واقعا همان می شد!...   شب عملیات کربلای 8 ماشین لندرور گردان دست من بود. فرمانده گردان برای انجام کاری ما را فرستاد ستاد. من به همراه مسلم و محسن عباسلو سوار بر لندرور شدیم و راه افتادیم رفتیم به اردوگاه کوثر. بعد از انجام کارمان، گفتیم برویم در حمام کانکسی اردوگاه، دوش بگیریم. یکدفعه مسلم گفت: بچه ها غسل شهادت یادتون نره! با...
Read More

فرمانده شایسته

  میدان‌دار مسلم؛ در عملیات والفجر ۸ مسئولیتی نداشت و فقط آر.پی.جی زن بود؛ اما در جمع کردن گروه و اداره حرکت‌های جمعی در گردان، میدان‌دار بود؛ مثلا در اردوکشی، راه اندازی حسینیه، برگزاری مراسم و سینه زنی... روال عادی اداره کردن به این صورت بود که مثلا 50 نفر را به آدم تحویل می دادند و آدم اداره می کرد؛ ولی مسلم 50 نفر را دور خودش جمع می کرد. طوری نبود که به مسلم بگویند 10 نفر نیروی جدید اعزام شده اند، برو اداره‌شان کن.‌ او خودش با رفاقت، خنده، شوخی، فوتبال، بازی های دیگر و......
Read More

میدان مغناطیسی مسلم

میدان مغناطیس مسلم مسلم اول با سه چهار نفر از بچه محل هایش از جنوب شهر تهران آمده بود. نماینده و میاندارشان هم خودش بود. کم کم دایره گروهشان وسیع تر شد. نوع برخورد و حرف زدن مسلم به گونه ای بود که بچه های زیادی جذب او می شدند. مسلم؛ ذاتا انسان پر شور و حالی بود. مثلا در گردان، ‌یا مشغول فوتبال بود یا زو بازی می‌کرد. مسابقات زو و کشتی را هم راه انداخته بود. عمدتا در بازی و شور و نشاط بود. او هیئتی به اسم فاطمه زهرا(س) راه انداخته بود که پرچمی با ابعاد ۶۰ سانتیمتر در یک متر داش...
Read More