خدا صابران را دوست دارد

شهید محمدباقر مجرم به روایتِ اکبر نریمانی   محمدباقر تک فرزند یک خانواده ثروتمند بود. او دانشجو بود، یک دانشجوی روشنفکر! می خواست برود جبهه، اما اجازه نمی دادند! می گفتند: تو طرفدار مجاهدین خلق هستی! اینطور نبود. او فقط دیر همه چیز را قبول می کرد. با استدلال می پذیرفت، نه از روی احساسات. حالا با یقین قلبی جذب بسیج و شهدا شده بود، اما آنهایی که متصدی امر بودند، هنوز شک داشتند!... بالاخره بعد از چند سال، به او اجازه حضور در جبهه را دادند   و حالا نوبت خدا...
Read More

عکس یادگاری

شهید سید محمود اعتصامی به روایتِ اکبر نریمانی   سید محمود؛ آخرین بچه ی خانواده اعتصامی بود؛ پسری خوب با آرامشی عجیب و غریب که در وجودش موج می زد.   در ام نوشه، چیزی به عملیات والفجر 8 نمانده بود که یک روز در ام نوشه دیدمش که می خواست با شهید جواد رهبر دهقان (فرمانده گروهانمان) عکس یادگاری بگیرد. گفتم دوربینت را بده من عکس بگیرم. گفت: نه! می خواهم تو هم باشی. یکی را صدا زد آمد از هر سه مان عکس گرفت. گذشت تا شب عملیات... با هم دیده بوسی کردیم، از هم قول ...
Read More

برمیگردم!

شهید سید علی محمد اعتصامی به روایتِ علی نریمانی   کشاورز بود و به همراه چند تا از هم ولایتی های باغدارش آمده بود جبهه. کم کم داشتیم می رفتیم برای عملیات بیت المقدس 2 در ارتفاعات شیخ قمیش. زمستان بود. در میاندواب که مستقر بودیم، یکروز آمد به چادرمان و گفت: من مرخصی می خواهم! همه با تعجب نگاهش کردند. یکی از فرمانده ها گفت: مرخصی؟!... الآن؟!... نمیشود که. الان دیگر همۀ مرخصی ها لغو شده. اما سید علی محمد اعتصامی پایش را کرده بود در یک کفش و می گفت: من حتما باید بروم. یا من، یا ی...
Read More

خلوتگه عشاق

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ اکبر نریمانی   اوایل انقلاب، در مسجد محله کارخانه قند کرج، بسیج مردمی ناحیه 7 کرج تشکیل شد. جواد رهبر دهقان نقش بسزایی در راه‌اندازی آن داشت. او از همان موقع که در پادگان بود، حرکات و افکار سازنده ای داشت. گاهی که بچه‌های پایگاه، جوانان مجاهدین خلقی را دستگیر می‌کردند و چشم‌بسته می‌آوردند به پایگاه، جواد می‌گفت: با اینها خوب برخورد کنید. بیایید روی اینها کار کنید... اینها جوانند شاید جذب شوند. در بحث‌ها هم همیشه بر اساس منطق و گفتگو پیش می‌رفت. ...
Read More

ازدواجی که سر نگرفت

خاطره اکبر نریمانی درباره شهید جهانبخش بیات   در خط پدافندی فاو بودیم. بین ما و خط مقابل ما که گردان زرهی دشمن بود، آب بود. به همین دلیل آنها نمیتوانستند جلو بیایند. بچه ها چند جایگاه برای توپ ۱۰۶درست کرده بودند و به دشمن اجازه استراحت نمی دادند. هر وقت خط کمی آرام می شد، با شلیک توپ ۱۰۶ آرامش را از دشمن می گرفتند. یک روز صبح؛ بچه ها چندین بار بالای سکوی آتش رفته و چندین گلوله به سمتشان شلیک کرده بودند. دشمن هم در صدد تلافی برآمده بود و یک ساعت، بی وقفه آتش می ریخت، طوری که بعضی ا...
Read More