بسیجی می‌مانم…

خاطره محمود روشن درباره شهید جلال شاکری     جبهه که بودم، در گردان علی اکبر، دوستی داشتم به نام جلال شاکری. یک روز جلال به من گفت: "می خوام برم پاسدار وظیفه بشم، اینطوری مدتی که جبهه هستم، سربازی هم برام حساب می‌شه" او به کارگزینی رفت، فرم های مخصوص را پر کرد و پاسدار وظیفه شد.   چند روز که گذشت، جلال دوباره به من گفت: "برادر روشن، پشیمون شدم! می خوام دوباره برم بسیجی بشم." پرسیدم: :چرا؟!... مگه چی شده که پشیمون شدی؟!..." گفت: "می خوام وقتی شهید شد...
Read More