سرسخت مثل سرتختی!

خاطره حاج حسن پندآسا درباره حاج ابوالقاسم سرتختی   حاج ابوالقاسم سر تختی؛ معروف به حاج آقا سرتختی، مرد مهربانی بود که در قسمت تدارکات گردان علی اکبر، به رزمندگان اسلام خدمت می کرد. با بچه ها بسیار مهربان بود و برایشان کم و کسری نمی گذاشت. همیشه می نشست جلوی درب کانکس تدارکات و به بچه هایی که لباس یا پوتینشان از بین رفته بود، پوشاک و پوتین نو میداد. حاج آقا سرتختی، فقط یک اشکال داشت! میانه اش با ما که از شلوغ های گردان بودیم، جور نبود! وقتی می رفتیم پیشش و می گفتیم: حاج ...
Read More

حسن بیا کنار!…

خاطرۀ جانباز احمد میرعلی پور: درباره شهید  «حسن کلانتر»   شهید حسن کلانتر، هم‌محل ما بود. پدر او؛ آیت الله کلانتری، از علمای قم بود که آمده بودند کرج، و در محله ما ساکن شده بودند. حسن؛ فوق العاده صبور بود. من صبری که حسن داشت را در وجود کس دیگری ندیدم. محال بود به چیزی اعتراض کند.   من در تدارکات بودم. بسیار طبیعی بود که نیروها بیایند، شکایت کنند و نسبت به مسائلی مثل غذا، پوشاک و... غر بزنند چون واقعا امکانات کم بود و جوابگوی نیازها نبود. اما حسن، بسیار صبور بود و قا...
Read More

روزیِ رزمندگان

خاطرۀ جانباز احمد میرعلی پور: درباره تدارکات     مدتی که برای عملیات رفته بودیم به منطقه «حاج عمران»، من هم برای پشتیبانی عملیات رفته بودم. من و یک نفر دیگر مسئول تدارکات گروهان بودیم. یک روز صبح با تویوتا رفتیم که غذای گردان را بیاوریم. دیگ غذای گردان را از روی کفی تریلی منتقل کردند به وانت تویوتا و ما راه افتادیم. میانه ی راه، هواپیماهای دشمن آمدند و شروع کردند به بمباران. ما هم به سرعت پیش می رفتیم. یک لحظه برگشتم به عقب نگاه کردم و دیدم دیگ غذا نیست!... ناراحت شد...
Read More