حسن بیا کنار!…

خاطرۀ جانباز احمد میرعلی پور: درباره شهید  «حسن کلانتر»   شهید حسن کلانتر، هم‌محل ما بود. پدر او؛ آیت الله کلانتری، از علمای قم بود که آمده بودند کرج، و در محله ما ساکن شده بودند. حسن؛ فوق العاده صبور بود. من صبری که حسن داشت را در وجود کس دیگری ندیدم. محال بود به چیزی اعتراض کند.   من در تدارکات بودم. بسیار طبیعی بود که نیروها بیایند، شکایت کنند و نسبت به مسائلی مثل غذا، پوشاک و... غر بزنند چون واقعا امکانات کم بود و جوابگوی نیازها نبود. اما حسن، بسیار صبور بود و قا...
Read More

دستم را می گذاشتم توی ساک و می رفتم جبهه!…

خاطرۀ  جانباز  احمد میرعلی پور:     در همان اولین اعزامم به جبهه که سال 1362 بود، دستم قطع شد. اما 10 روز بعد از ترخیص از بیمارستان، دوباره عازم جبهه شدم، با همان یک دست!... درست است که نمی توانستم آرپیجی زن و تیربارچی باشم، اما در تدارکات که می توانستم خدمت کنم! برایم فرقی نداشت. دوست داشتم هر کاری که از دستم برمی آید انجام دهم.   ***   بعد از پذیرش قطعنامه و بعد از حمله مجدد عراق، گردان علی اکبر عازم خط شد. من هم با آنکه یک دست بیشتر نداشتم، اما همر...
Read More

جانباز احمد میرعلی پور

  زندگینامه   جانباز احمد میرعلی پور اولین بار در سال 1362 به جبهه اعزام شد و به کردستان رفت. او در همان اولین اعزام، هنگام درگیری با کومله دموکرات، مورد اصابت 4 تیر و 3 ترکش قرار گرفت و در اثر یکی از تیرها، دست وی از ناحیه بالای مچ قطع شد. از آنجایی که جاده بسته شده بود و امکان تردد ماشین وجود نداشت، اعزام به شهر و بستری در بیمارستان، طولانی شد و دست ایشان سیاه شد و به ناچار از زیر آرنج قطع شد. *** روند درمان، 3 ماه به طول انجامید. بعد از ترخیص از بیمارستا...
Read More