نامی که باقی ماند…

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ جانباز مجید رضاییان   وقتی در اواسط اسفند 1364 به گردان علی اکبر پیوستیم، نیروهای قدیمی گردان هم تازه از مرخصی عملیات والفجر 8 بازگشته بودند. با ورود نیروهای جدید، سازماندهی دوباره ای انجام شد و تقسیم شدیم. در جبهه معمولا فرصتی نبود که بخواهیم با فرماندهان و کادر گردان، رابطه دوستانه برقرار کنیم و عموما رابطه ها محدود به افراد دسته ای بود که در آن قرار داشتیم، اما من پس از مدتی احساس کردم که جوّ صمیمی و خوبی میان نیروهای گردان علی اکبر وجود دارد. ...
بیشتر

آقا مهدی

شهید  مهدی بختیاری به روایتِ جانباز مجید رضاییان   ورود به گردان علی اکبر مهرماه سال 1365 تازه از نیمه گذشته بود. ما در اردوگاه قلاجه به سر می بردیم. یکروز بعدازظهر در چادر گروهان فتح نشسته بودیم که کسی آمد گفت: «یک نفر آمده سراغ برادر مسلم اسدی را می گیرد.» آن زمان؛ مسلم اسدی؛ فرمانده گروهان فتح بود، علی کوثری؛ پیک گروهان، جلال شاکری؛ منشی گروهان و من هم همراه گروهان بودم. از چادر بیرون رفتیم. فردی را دیدیم با محاسن نسبتا. مسلم را که در همان حوالی بود صدا زدیم. مسلم وقت...
بیشتر

فرمانده شایسته

  میدان‌دار مسلم؛ در عملیات والفجر ۸ مسئولیتی نداشت و فقط آر.پی.جی زن بود؛ اما در جمع کردن گروه و اداره حرکت‌های جمعی در گردان، میدان‌دار بود؛ مثلا در اردوکشی، راه اندازی حسینیه، برگزاری مراسم و سینه زنی... روال عادی اداره کردن به این صورت بود که مثلا 50 نفر را به آدم تحویل می دادند و آدم اداره می کرد؛ ولی مسلم 50 نفر را دور خودش جمع می کرد. طوری نبود که به مسلم بگویند 10 نفر نیروی جدید اعزام شده اند، برو اداره‌شان کن.‌ او خودش با رفاقت، خنده، شوخی، فوتبال، بازی های دیگر و......
بیشتر

علی‌اکبری بمانیم

علی‌اکبری بمانیم مسلم همیشه می گفت: بچه ها ادعا نکنید. به خودمون غره نشیم. خدا باید دستمونو بگیره. این جمله حضرت علی اکبره: «وقتی که شیپور جنگ نواخته می شه، مرد از نامرد شناخته میشه.» دعا کنید اونجا کم نیاریم و علی اکبری بمونیم. این جمله را شهید چمران هم می گفت.     از گردان علی اکبر نمی‌روم! بعد از عملیات کربلای 5 پیچیده بود که سردار فضلی، فرماندهی گردان شهادت را به مسلم پیشنهاد داده است. گفتیم: مسلم، واقعا می خوای بری؟ مسلم خیالمان را راحت کرد و گفت: «نه من...
بیشتر

سر کلاس مسلم

  مجید رضاییان 1 مسلم وقتی می خواست توصیه یا نصیحتی کند، غیرمستقیم عمل می کرد. گاهی از تغییر حالت چهره اش می فهمیدیم. مثلا بعضی وقتها اگر حرفی می زدیم یا کاری می کردیم که ناراحت می شد و می خواست مخالفتش را نشان دهد، توی چهره مان نگاه نمی کرد و نگاهش را به سمت دیگری می انداخت و حرف می زد. فردی بود که چند روزی بود که به گردان علی اکبر آمده بود. رفتاری را از او دیده بودم که خوشم نیامده بود. یکبار داشتم با مسلم حرف می زدم و می گفتم: «از فلانی خوشم نمی آید...» یکدفعه دی...
بیشتر