سرسخت مثل سرتختی!

خاطره حاج حسن پندآسا درباره حاج ابوالقاسم سرتختی   حاج ابوالقاسم سر تختی؛ معروف به حاج آقا سرتختی، مرد مهربانی بود که در قسمت تدارکات گردان علی اکبر، به رزمندگان اسلام خدمت می کرد. با بچه ها بسیار مهربان بود و برایشان کم و کسری نمی گذاشت. همیشه می نشست جلوی درب کانکس تدارکات و به بچه هایی که لباس یا پوتینشان از بین رفته بود، پوشاک و پوتین نو میداد. حاج آقا سرتختی، فقط یک اشکال داشت! میانه اش با ما که از شلوغ های گردان بودیم، جور نبود! وقتی می رفتیم پیشش و می گفتیم: حاج ...
Read More

نگینِ چشمانش…

خاطره ای از حاج حسن پندآسا درباره شهید حمید جهانبخش ‌   در عملیات کربلای 1، یکی از چشمان شهید حمید جهانبخش در اثر برخورد ترکش، مجروح شد. پزشکان برای آنکه سایر اعضای او را نجات دهند، به ناچار، آن را تخلیه کردند و بعد از بهبودی ناشی از تخلیه، برایش چشم مصنوعی گذاشتند. *** در یکی از اردوهای آموزشی گردان حضرت علی اکبر که در سد کرج برگزار شده بود، بچه ها باید خودشان غذا درست می کردند. یکروز؛ آشپزها حمید جهانبخش و بلال محمدی بودند و غذا آبگوشت. اواخر کار، حمید درِ دیگ را برداشت ت...
Read More

عملیات با طعم علف!!!

خاطره حاج حسن پندآسا درباره عملیات بیت المقدس 6   به طور کلی اوضاع خورد و خوراک در جبهه، تعریفی نداشت. گاهی غذایمان نان خشک بود با مربای هویج شکرک زده! ولی ساختن با همان نان خشک، آماده مان می کرد برای تحمل شرایط سخت تر! بله شرایط سخت تر! چون گاهی حین عملیات ها، همان نان خشک هم گیرمان نمی آمد! مثل عملیات بیت المقدس 6 که شرایط منطقه به گونه ای بود که به دلیل کوهستانی بودن، پشتیبانی و تدارکات به عهدۀ قاطرها بود! آنها هم سرویس دهی شان تعریفی نداشت! جنگیدن با شکم خالی، سخ...
Read More