دورهمی رزمندگان مخابرات گردان علی اکبر – ۲

دومین دورهمی همرزمان مخابرات گردان علی اکبر در چهاردهمین روز آخرین ماه از آخرین پاییز قرن، به میزبانی دکتر صادق باغستانی برگزار شد و رزمندگان، دیدار تازه کردند. این دورهمی به دلیل شیوع ویروس کرونا، با رعایت دستورالعملهای بهداشتی همراه بود و حاضران، با رعایت فاصله اجتماعی، ماسک زدن و حضور بیشتر در فضای باز، توجه خود را به حفظ سلامت خود و همرزمانشان، نشان دادند. طبق روال، نماز به جماعت برگزار شد و جانباز علیرضا نوروزی نیز یاران خود را به حظ بصری اثر هنری خود، میهمان نمود.   تاریخ:...
Read More

یوسف‌صورت و یوسف‌سیرت

خاطره حاج رضا تقی زاده درباره شهید محمد همت     در مخابرات گردان علی اکبر؛ فردی بود به نام "محمد همت". او حقیقتا یوسف صورت و یوسف سیرت بود... یک شب با بچه ها دورهم بودیم. من انتهای چادر، کنار محمد نشسته بودم که دیدم برس جیبی اش را درآورد و شروع کرد به شانه زدن محاسنش! پرسیدم: چه می کنی؟!... جواب داد: مستحب است هر شب قبل از خواب، چندین بار ریش ها، رو به بالا و پایین شانه شود. همه می دانستند محمد بسیار مقید به رعایت مستحبات و مکروهات است. او بسیار جذاب و دوست داشتنی ب...
Read More

پیغامی برای فرمانده!

خاطره رضا تقی‌زاده از مرحوم حسن ابراهیمی   اولین بار که "حسن ابراهیمی" را دیدم، در حسینۀ گردان بود؛ نماز مغرب و عشایش را خواند و بعد از سجده ها و گریه های عاشقانه اش با خدا، با لبخندی ملیح و زیبا، به سمت من آمد... گفت: "من یک پیغام مهم و فوری برای "حمید آقا" * دارم! لطف کن و  آن را فوری به ایشان برسان"   همین که خواستم بپرسم پیغامتان چیست؟،  با دو دستش، صورتم را گرفت، بوسه ای محکم بر پیشانی ام نشاند و با همان لبخند زیبا گفت: برو و این پیغام مرا بدون کم و کاست به فر...
Read More

عدنانِ عزیز

خاطره رضا تقی زاده از جانباز شهید عدنان اوغر   اولین بار که با عدنان عزیز آشنا شدم؛ سال 65 بود. آن زمان، تازه وارد گردان حضرت علی اکبر شده بودم. گردان داشت آماده می شد برای عملیات. *** نزدیک ظهر بود و آماده می شدیم برای رفتن، که دیدم تویوتایی نزدیک چادر فرماندهی شد. وقتی ایستاد، دو تا جوان لاغر اندام از پشت آن پریدند پایین. یکی از آنها جوان لاغر خوش سیمایی بود با پیراهن سفید و شالی سبز بر دور گردنش. دیگری هم جوانی بود با موهای پریشان، چهره ای سبزه و دلنشین و سر و صورتی خاکی...
Read More

شهیدِ پرسپولیسی!

خاطره رضا تقی زاده و محمود توکلی از شهید حمیدرضا چابک   حاج رضا تقی زاده: تازه به گردان علی اکبر رفته بودم. همین که خواستیم با برادرم (حاج حمید تقی زاده؛ که فرمانده گردان بود) از تویوتا پیاده شویم، جوان لاغر اندامی پرید روی رکاب تویوتا و گفت: «برادر حمید! پرسپولیس، به جبهه نیرو اعزام کرده و گفته: اگر شماها نمی توانید تکلیف جنگ را در میدان مبارزه مشخص کنید، ما در میدان فوتبال، تمامش می کنیم.» حاج حمید گفت: خب... حالا چه کسی را فرستاده اند؟... آن جوان گفت: کاپیتان ت...
Read More