شیرمرد؛ همچون “نام خانوادگی‌”اش!

دلنوشته برادر سعید مومنی درباره شهید مسلم اسدی   بعد از عملیات تکمیلی کربلای ۵ که نزدیک سال نو بود. اکثر بچه‌ها به مرخصی نزد خانواده‌هایشان رفته بودند. تعدادی هم در گردان حضور داشتند. من و برادر بزرگترم به همراه آقا سید مجتبی محمدی از دوستان مسجدی اهل شهرری، تصمیم گرفتیم در تعطیلات در منطقه بمانیم. این ایام فرصت بسیار خوبی بود تا با «مسلم» بیشتر آشنا شویم. مسلمی که در سه جلدی خانوادگی‌اش نام «سیاوش» را به یادگار داشت. چهره‌ای سبزه و البته دلنشین داشت. دانشجویی بود که دانش...
Read More

معرفی کتاب دفاع مقدس

به پیشنهاد و همت حاج سعید مومنی؛ رزمندۀ فعال گردان حضرت علی اکبر علیه السلام، بخش معرفی کتب مربوط به شهدا و رزمندگان این گردان در سایت قرار گرفت. کتاب اعزامی از شهر ری کتاب روزهای آفتابی کتاب برایم حافظ بگیر کتاب قصه های واقعی از مردان واقعی کتاب پشت خاکریز    
Read More

بی‌قرارِ رفتن…

خاطره حاج سعید مومنی درباره شهید علی(سعید) مهاجری   بعد از شهادتِ کرمانی، مهاجری هم دیگر تاب ماندن در این دنیا را نداشت... بیقرارِ رفتن شده بود... وقتی با هم عازم منطقه بودیم، در طول مسیر، مدام حرف از رفتن می زد، حتی درخواست رفتن به اطلاعات عملیات را داد، اما مسئول گروهان نپذیرفت. او هم قبول کرد و در عوض به دسته ویژه رفت.   مرحله تکمیلی عملیات کربلای 5 در پیش بود... شبی که قرار بود بچه ها به خط بزنند، در عقبۀ شلمچه مستقر شده بودیم. نزديك غروب بود. باران آمده بود و م...
Read More

عصاره عشق و بصیرت و صفا و صمیمیت

درباره جانباز حاج مجید رضاییان به قلم حاج سعید مومنی بیش از پنج دهه از اولین دیدار حاج مجید عزیز با دنیای خاکی می گذرد. اما واقعیت این است که حاج مجید در تیرماه ۶۷ وقتی چشم دوم خود را تقدیم نمود، « تولدی دیگر» یافت. ورود به عرصه ای جدید، که فقط با چشم دل قابل رویت است، کار سخت و بس دشواری می باشد که همه کس را توان پیمودن آن نیست. راهی که به ناچار حاج مجید با آن مواجهه داشت و در کوران سرمای جانسوز تاریکی به روشنایی معنوی دست یافت. در روزهای آغازین تولد جدیدش، او که کودکسانی بیش نبود...
Read More

روحیۀ ستودنی!

خاطرۀ طنز حاج سعید مومنی   من و محمد جعفر مومنی؛ در شهر ری، هم محل بودیم. با وجود تشابه نام خانوادگیمان، فامیل نبودیم، اما در جبهه همه فکر می کردند برادریم! محمد جعفر در گردان زهیر بود و من در گردان علی اکبر. ماه مبارک رمضان بود و گردان زهیر برای پدافندی، به جزیره مجنون رفته بود. شب بیست و یکم که محمد جعفر به آقایش امیرالمومنین علیه السلام اقتدا کرد و آسمانی شد؛ مسئولین گردان ما، مانده بودند چگونه خبر شهادتش را به من بدهند! یکی از فرماندهان پیشم آمد و شروع کرد به سخنرانی در...
Read More