بزرگ‌مردِ کوچک‌قد

خاطره برادر "سید حسن حسینی" درباره شهید "محمدرضا دهقانی"   محمدرضا برای رفتن به جبهه، پدر و مادرش را عاصی کرده بود. آنقدر گفت و اصرار کرد تا بالاخره پدرش رضایت داد و با رفتنش موافقت کرد. اما باز هم مشکل حل نشده بود! چون سن او برای رفتن به جبهه پایین بود. البته بچه ها آن موقع، در حل این مشکل هم استاد شده بودند! آنها از شناسنامه کپی می گرفتند، سن را در برگۀ کپی، دستکاری می کردند و یک کپی دیگر می گرفتند. به همین راحتی! با شناسنامه و سن محمدرضا هم همین کار را کردیم و دستش را گ...
Read More

“آه”ی که نکشید و “آخ”ی که نگفت

خاطره برادر "سید حسن حسینی" درباره شهید "سید حمید دهقانی"   سید ‌حمید ‌حدودا ‌۱۵‌یا‌ ۱۶‌ ساله ‌بود‌ که قصد ‌جبهه ‌کرد. پدرش با من دوست بود، او را سپرد به من و گفت: هوایش را داشته باش... همیشه با خودت باشد... آن‌زمان، ‌تیپ ‌حبیب ‌تازه‌ تشکیل‌ شده ‌بود ‌‌و لشکر در ‌کنار‌ دوکوهه ‌‌چادر ‌زده‌بود. اولین‌ بار ‌بود ‌که ‌کرج‌ داشت‌ تیپ‌ تشکیل ‌میداد. ‌در چادر ‌ما ‌کلی‌ بزرگ‌مرد ‌کوچک‌ بود! بعضی ها مثل محمد سروری و محمود زمانیان، از همان اول که آمده بودند، دسته و گردان را گذاشته بو...
Read More

شوخی بی شوخی!

خاطره برادر  سید حسن حسینی درباره فرمانده گردان؛ حاج حمید تقی زاده   حاج حمید تقی‌زاده (فرمانده گردان حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام) به سادات گردان، ارادت ویژه‌ای داشت. او همیشه شب‌های عملیات، سید ها را از صف، بیرون می‌کشید و سربندهای "یا زهرا(س)" را میانشان توزیع می‌کرد. یک شب که قرار بود عازم عملیات کربلای 5 شویم، حاج حمید ما را خواسته بود به چادرش، کالک عملیات را پهن کرده بود روی زمین و داشت نقاطی را که شناسایی کرده بود، روی نقشه توضیح می‌داد و وظایف گروهان‌ها و دسته‌ها را توج...
Read More