میهمانیِ خوبان

خاطره برادر "سید حمیدرضا جوزی درباره "شهید علی کوثری"   به همراه رزمندگان گردان علی اکبر، عازم عملیات نصر 4 بودیم. سوار بر کامیونها، راهی خط بودیم که در مسیر، از کمین منافقین هم بهره‌مند شدیم! من همیشه قبل و بعد از عملیاتها، مضطرب می شدم و دلهره داشتم. توی کامیون که بودیم، علی کوثری متوجه حال خراب من شد و آمد کنارم. سرش را گذاشت روی پاهایم، نگاهش را دوخت به سقف برزنتی کامیون و با لحنی مهربان و صمیمی پرسید: سید داری به چی فکر میکنی؟ گفتم: علی خیلی اضطراب دارم. دلشوره دست از...
Read More

درِ باغ شهادت بازِ باز است

خاطره برادر "سید حمیدرضا جوزی" درباره "شهید علیرضا دره باغی"   شب قبل از عملیات نصر 4 به همراه رزمندگان گردان علی اکبر(ع) در باغ انگور چادر زده بودیم و مستقر شده بودیم. آن شب در چادر خوابیده بودیم که پای مرا عقرب زد... با فریادهایم، همه از خواب پریدند و خلاصه با آمبولانسی که آنجا بود به بیمارستان صحرایی منتقل و دوا درمان شدم. دکتر بعد از تزریق آمپول و کارهای دیگر، گفت: اگر تا صبح تعریق داشتی، یعنی خوب شده‌ای و میتوانی بروی عملیات، اما اگر تب و لرز داشتی، باید برگردی عقب .......
Read More

ناز آن پیکر بیمارت…

خاطره جانباز حاج سید حمیدرضا جوزی درباره جانباز حاج مجید رضاییان   تقدیم به جانباز عزیز؛ حاج مجید رضاییان: مهربان خالق آن پیکر بیمار تو ام من خود آگاه ز حال تن تب دار تو ام می کشم ناز تو با رحمتم ای بنده ی من شاهد سوز و گداز دل آگاه تو ام بندۀ مومن من هیچ کجا تنها نیست یار شبهای تو و دیده ی بیدار تو ام ز ره بنده نوازی چو تو را پروردم در مریضی و سلامت همه جا یار تو ام دوست دارم شنوم صوت تمنای تو را طالب راز و نیازت به شب تار تو ام رنج و غمهای تو بی علت و بی حکمت نیست تو گر...
Read More