عقابِ آسمانِ عشق

دلنوشته یکی از دوستان شهید مسلم اسدی     گلویم را کنون بغضی به سختی می فشارد و پتکی از غم و دردش به فرقم ضربه می کوبد و تیغ هجرانش چو شمشیری به قلب داغدارم می نشیند زبانم را توان نبود که شرحش را بگویم باز .....خبر آورد پیکی جانب یاران که ای یاران چراغ بزممان خاموش گشت و مرد بلی مسلم ز جمع ما جدا گردید و هجرت کرد صدای ناله ها برخواست نوای عاشقان سرشد و صورتها به اشک دیدگان تر شد ..... زمان بگذشت .... اذان ظهر را گفتند ولی جایش ...
Read More