شهادتم را عقب نیندازید!

درباره شهید نبی الله عباسی   نیروهای گردان علی اکبر، آماده عملیات والفجر 8 می شدند. کادر گردان، کم و کسری بچه ها را کنترل و برطرف می کرد. مثلا اگر کسی لایف ژاکت نداشت به او می دادند. طی جلسه ای که در قرارگاه برای کادر گردان برگزار شد توضیحات لازم انجام گرفت. حد همه مشخص شد و تمام مسئولین گروهان ها و حتی دسته ها نسبت به آنچه که باید انجام می دادند توجیه شدند. در این میان، تعدادی تازه رسیده بودند. نبی الله عباسی از نیروهای جدید بود که تازه آمده بود و به آموزش های گردان نرسیده بود. ح...
Read More

کلاس درس معرفت

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حمید پارسا   بعد از عملیات سیدالشهدا، رفته بودیم مرخصی که بچه‌ها آمدند گفتند: «عراق دوباره حمله کرده. تقی‌زاده (فرمانده گردان، که هنوز در منطقه بود)، پیغام داده که دوباره بچه ها راجمع کنید بیاورید.» رفتم درب منزل جواد رهبر دهقان تا موضوع را به او بگویم. دخترش هم آمد جلوی در. اولین بار بود فرزند جواد را‌ می‌دیدم. از او نامش را پرسیدم. به شیرینی جواب داد: شهیده گفتم: شهیده خانم، بابا را دوست داری؟ شهیده نگاهی به پدرش کرد... جواد گفت:‌ می...
Read More

شما دیگر جزء گردان علی‌اکبر شدید!

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ نیلوفر رهبر دهقان (خواهر شهید)     من و جواد، محبت بی‌انتهایی نسبت به هم داشتیم. به یاد ندارم در کودکی حتی یک بار هم بگومگو کرده باشیم. من بزرگترین بچه و تنها دختر خانواده بودم. جواد 3 سال از من کوچکتر بود. یادم هست وقتی 3 برادرم، مادر را عصبانی می‌کردند، من همیشه مدافع جواد بودم. پشت خودم قایمش می‌کردم تا مادر او را نزند. بزرگتر که شدیم، حرف‌های خواهر و برادری مان، همه حول و حوش جنگ و امام و انقلاب می‌گذشت. هیچوقت درباره‌ی دیگر...
Read More

تبریک و تسلیت

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ زینب باقرصاد (همسر شهید)   آخرین بار؛ وقتی عازم جبهه بود، دخترمان خیلی گریه کرد. بعد از آن، در نامه‌ای که از جبهه فرستاده بود، نوشته بود: «با گریه‌ی شهیده، آنقدر ناراحت شدم که لحظه‌ای برای رفتن، پاهایم سست شد و مردد شدم، اما دوباره به خودم آمدم، بر نفسم غلبه کردم و رفتم.» چند وقت بعد، یک شب که برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجد حضرت خدیجه(س)، احساس کردم همه چیز با همیشه فرق دارد. بین دو نماز، همسر سید رسول اعتصامی (همرزم همسرم) را دیدم. از من پرس...
Read More

داوطلب شهادت

خاطره درباره شهید حسین اصل روستا از زبان فرهاد طاهری مطلق ؛ همرزم شهید   چند روز بیشتر به مرخصی نمانده بود... یک روز صبح زود حسین را بالای تپه ای در اطراف چادرمان دیدم که نشسته، غمگین و ناراحت بود. جلو رفتم و از او دلیل نگرانی اش را پرسیدم. گفت: دیشب خواب آقایم امام زمان (عج) را دیدم. به او گفتم: خب اینکه ناراحتی نداره، تازه باید خوشحال هم باشی. گفت: من می دانم که شهید می شوم. پرسیدم: چرا چنین حرفی می زنی؟ ما دیگر چند روز بیشتر در این منطقه نیستیم. عملیاتها هم که تمام شده....
Read More