فرقِ شکافته

خاطره محمود روشن از شهید سید حمید دهقانی برگرفته از کتاب "اعزامی از شهرری"     دهم تیرماه 1365 بود و ما در منطقه عمومی مهران، حین عملیات کربلای 1، پس از اتمام پاکسازی آن منطقه، به ستون شدیم و به سمت جلو حرکت کردیم. مقداری که پیاده رفتیم به یک کانال رسیدیم. وارد کانال که شدیم با تیراندازی دشمن مواجه شدیم. تعدادی از نیروهای دشمن در سنگرهای پشت خاکریز مانده و در حال مقاومت بودند که با دیدن ما شروع کردند به تیراندازی. ما در داخل کانال به صورت خمیده راه می‌رفتیم تا از گزند تیر‌ها در امان ب...
Read More

دیدی بالاخره تیربارچی شدم؟!…

خاطره حاج فرهاد طاهری از شهید ابوالفضل اسفندیاری     من و ابوالفضل اسفندیاری با اتفاقی ساده، دوستی عمیقی پیدا کرده بودیم... او هم مظلوم بود، هم نترس و شجاع. من تیربارچی بودم و او؛ کمک من. همیشه به شوخی میگفت: "خداکند شهید شوی تا من بشوم تیربارچی..." عاشق تیربار بود... ما روزگار کوتاه ولی خوبی را با هم گذراندیم... در مرحله دوم عملیات کربلای 5 که من مجروح شدم، ابوالفضل گفت: "دیدی بالاخره من تیربارچی شدم" او اول کلاش خودش را کنار گذاشت و تیربار را برداشت!... بعد مرا ...
Read More

تنها نه!

خاطره حاج غلام خرمجاه درباره شهید قربان امین پور   حاج قربان امین پور را خیلی وقت بود می شناختم؛ مردی با تقوی، پرهیزکار، اهل تهجد و سربازی مخلص برای وطن و امام عزیز...   در عملیات والفجر 8؛ کار در جزیره ام الرصاص به جایی رسیده بود که دیگر حتی ثانیه ای نمی شد ماند! و دستور عقب نشینی صادر شده بود. درحالیکه همه آماده برگشت بودیم، دیدمش که به سمت سنگرهای خط دوم می رود! من همین که خواستم از جاده عبور کنم، تک تیراندازهای دشمن، مرا هدف گرفتند و تعدادی تیر، کنار پایم خورد... ...
Read More

اولِ معرکه

خاطره محمود روشن (نویسنده) از شهادت شهید امیرسیاوش مطلع   در عملیات تکمیلی کربلای پنج در تاریکی نیمه شب وارد منطقه شلمچه شدیم. ساعت حدود یک بامداد  13 اسفند 1365 بود. برادر امیر سیاوش مطلع که چند روز بود فرمانده دسته شده بود سر ستون دستۀ ما حرکت کرد و من هم در انتهای ستون دسته را همراهی کردم تا سوار وانت تویوتا شدیم و به خط رسیدیم.   نیمه‌های شب بود که به خط رسیدیم. عراقی‌ها آتش بسیار سنگینی روی منطقه می‌ریختند. آتش به قدری سنگین بود که به محض رسیدن به خط و پیاده شدن ...
Read More

شهادتم را عقب نیندازید!

درباره شهید نبی الله عباسی   نیروهای گردان علی اکبر، آماده عملیات والفجر 8 می شدند. کادر گردان، کم و کسری بچه ها را کنترل و برطرف می کرد. مثلا اگر کسی لایف ژاکت نداشت به او می دادند. طی جلسه ای که در قرارگاه برای کادر گردان برگزار شد توضیحات لازم انجام گرفت. حد همه مشخص شد و تمام مسئولین گروهان ها و حتی دسته ها نسبت به آنچه که باید انجام می دادند توجیه شدند. در این میان، تعدادی تازه رسیده بودند. نبی الله عباسی از نیروهای جدید بود که تازه آمده بود و به آموزش های گردان نرسیده بود. ح...
Read More