عکس یادگاری

شهید سید محمود اعتصامی به روایتِ اکبر نریمانی   سید محمود؛ آخرین بچه ی خانواده اعتصامی بود؛ پسری خوب با آرامشی عجیب و غریب که در وجودش موج می زد.   در ام نوشه، چیزی به عملیات والفجر 8 نمانده بود که یک روز در ام نوشه دیدمش که می خواست با شهید جواد رهبر دهقان (فرمانده گروهانمان) عکس یادگاری بگیرد. گفتم دوربینت را بده من عکس بگیرم. گفت: نه! می خواهم تو هم باشی. یکی را صدا زد آمد از هر سه مان عکس گرفت. گذشت تا شب عملیات... با هم دیده بوسی کردیم، از هم قول ...
Read More

سلام دلبر، سلام دلاور

خاطره محمد قورچیان درباره شهید جواد رهبر دهقان   سال 1364 وقتی که وارد گردان علی اکبر شدم، موقع تقسیم بندی، افتادم در گروهان ایثار به فرماندهی جواد رهبر دهقان. آقا جواد، خیلی روی بدنسازی و آمادگی جسمانی بچه ها کار می کرد. خاطرم هست که در دوره آموزشی آماده سازی برای عملیات والفجر 8، مدتی در اردوگاه روبروی دوکوهه مستقر بودیم. او ما را هر روز می دواند تا می برد تا جاده آسفالت و برمی گرداند. یعنی چیزی حدود 15 کیلومتر!... رفت و آمد ما طوری تنظیم شده بود که همزمان با رسیدن ما به جا...
Read More

گزارش یادواره مجازی شهید جواد رهبر دهقان

  گزارش یادواره مجازی شهید جواد رهبر دهقان تیرماه 1399     به دنبال برگزاری یادواره های مجازی در سایت گردان حضرت علی اکبر صورت گرفت، در تیرماه 1399 نهمین یادواره ی مجازی نیز برگزار شد. یادواره ی مجازی نهم برای شهید جواد رهبر دهقان، در سالروز عملیات کربلای 1 و شهادت ایشان برگزار شد.     جهت برگزاری این یادواره:   در گام اول؛ صفحه ی اختصاصی شهید بزرگوار؛ جواد رهبر دهقان، در سایت گردان، با استفاده از جستجو در آرشیو و همچنین مراجعه ب...
Read More

فرمانده‌ی فرمان‌پذیر!

    شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ مهدی زمانیان   یالِ کرج به قول کرجی‌ها، آقا جواد یالِ کرج بود (یعنی فرزند کرج بود). او در سپاه کرج مشغول خدمت بود و با وجود جثه‌ی کوچکش، بدن قوی و پراستقامتی داشت، و روحی که از جسمش هم قوی‌تر بود. بسیار شوخ طبع بود و تمام گفتمان‌هایش‌آمیزه‌ای از شوخی و جدی بود. با گشاده‌رویی و شوخ طبعی‌‌ منحصربفردی که داشت، هر کسی را به وجد می‌آورد و روحیه زندگی همراه با استقامت را به دیگران تزریق می‌کرد.   جواد رهبر دهقان از نخست...
Read More

فکر بکر

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ مهدی زمانیان   در پدافندی فاو، چند روز اول که مستقر شده بودیم، مشغول سنگرسازی و‌ آماده کردن خط بودیم. کار سختی بود و چند روز طول کشیده بود. بچه‌ها دیگر خسته شده بودند. تا اینکه آقا جواد فکری کرد و طرحی ریخت که خستگی را از جسم و روح بچه‌ها بزداید...   او در سه راهی نزدیک محل استقرارمان، یک ایستگاه صلواتی راه انداخت و هر روز غروب از بچه‌ها دعوت می‌کرد تا به آنجا بروند، هم برای نوشیدن چای و هم برای گپ و گفت با دوستان... خودش هم می‌شد معرکه ...
Read More