ردِّ روی قالی…

درباره شهید حسن خان احمدلو به روایت مادر شهید   زمستان سختی بود... یک بخاری برقی کوچک دوشعله داشتیم برای گرم کردن اتاق، که آن هم خراب شده بود... از صبح، برای درست کردن بخاری، همه جا را زیر پا گذاشتم، ولی کسی نتوانست درستش کند. ساعت از نیمه شب گذشته بود... بچه ها خواب بودند. پدرشان هم شب‌کار بود. کنار بخاری، به دیوار تکیه داده بودم که در همان حال خوابم برد... یک آن، دیدم که در باز شد و پسرم حسن در چارچوب در ایستاده! لباس بسیجی به تن و کتانی به پا، پرسید: "مادر جان! چ...
Read More