جریمه

خاطره ابوالفضل محمدی   یکی از همرزمانم در گردان علی اکبر، شهید علی سلطان پور بود. او اهل هشتگرد بود. ما با هم دوست بودیم در یک دسته و چادر نبودیم، اما به سبب رفاقتی که بینمان بود، زیاد به چادرشان سر می زدم.   علی با کاغذ، جعبه ای درست کرده و نصب کرده بود به دیواره داخلی چادرشان. درواقع یک صندوق جریمه بود!... در چادر آنها، هر کسی که غیبت می کرد، به سرعت جریمه می شد و باید در دم، جریمه اش را می انداخت توی صندوق... مثلا یک نفر می گفت: فلانی... هنوز حرفش تمام نشده می ...
Read More

در وصف نگنجد… (کلیپ مصاحبه)

کلیپ روایت بیسیم‌چی شهید مسلم اسدی (رضا تقی‌زاده) از یک روزِ به‌یادماندنی در عملیات کربلای 5 در وصف نگنجد... سردار حمید تقی زاده: «افراد مشابه مسلم را نمیتوان تبیین کرد؛ حس انسان نسبت به آنها قابل بیان و انتقال به دیگران نیست. بعضی آدم ها، مثل مسلم، در کلمات نمی گنجند... مثل معدنی که نیاز به حفاری و تلاش دارد، تبیین این شخصیت ها نیز سخت است... نقص از ماست که چنین انسان هایی را نمیتوانیم به درستی تعریف کنیم. ما نه صاحب سخن هستیم نه داستان سرا.
Read More

یک روزِ یکماهه

  نقش شهید مسلم اسدی در مرحله دوم عملیات کربلای 5 به روایتِ   «رضا تقی زاده»     یک روزِ یکماهه!   مرحله دوم کربلای 5 بیسیمچی مسلم بودم. او مسئول دسته ویژه بود و دسته ویژه یعنی خط شکنان. جالب این بود که خود گردان علی اکبر هم به گردان خط شکن معروف شده بود و آن وقت دسته ویژه اش، خط شکن گردان خط شکن بود، یعنی باید جلوتر می رفت راه را باز می کرد تا گردان وارد عمل شود.   روز حساسی بود؛ روزی پر از تنش و اتفاقات سخت؛ روزی که به اندازه یکماه گذش...
Read More

پیشقدم

خاطره   عـلی عیسـایی درباره   شهید حسین جامد     خاص و خواستنی من و شهید حسین جامد چند سالی با هم بودیم و در طول این مدت، درسهای زیادی از او گرفتم. ما با هم در گردان قمر بنی هاشم بودیم؛ در یک دسته و یک گروهان. وقتی که گردان قمر برای مدتی منحل شد، من و حسین جامد و تعدادی دیگر از بچه ها که حدودا یک دسته می شدیم، به گردان علی اکبر رفتیم. جو گردان قمر بنی هاشم، داش مشدی و پهلوانی و لوطی گری بود و در گردان علی اکبر، جو معنوی غالب بود. و حسین که هم آن را داشت و هم این ر...
Read More

بچه محل

خاطره  دکتر  مجید رضاییان درباره   شهید حسین جامد     اسمش در شناسنامه  «مهرداد»  بود اما در گردان، همه او را  «حسین»  صدا می زدند... خودش این نام را برای خودش برگزیده بود.       حسین جامد سرپرست گروهان الحدید (ادوات) بود و من در گروهان فتح. شهید علی کوثری هم نیروی گروهان فتح بود و هم چادری ما. حسین و علی هر دو بچه ی مجیدیه ی تهران بودند. حسین که با علی رفاقت داشت، به خاطر او خیلی به چادر ما می آمد. من هم که اهل تهران بودم و خانه مان لویزان بود کم...
Read More