چگونه علی اکبری شدم

خاطره محمود روشن (نویسنده) درباره ورودش به گردان علی اکبر     در پایگاه بسیج محل، مسئول پذیرش بودم که با اصغر کریمی، که از جبهه برای مرخصی آمده و قرار بود پس از اتمام مرخصی به جبهه برگردد، آشنا شدم. اصغر بچۀ باصفایی بود. آن موقع 24 سال داشت. مجرد بود و اهل شمال؛ جایی نزدیک جمعه‌بازار فومن در استان گیلان. او دیپلم فنی داشت. قبلاً در تولیدی لباس کار می‌کرد و در خیاطی و اتوکاری مهارت داشت. به بسیج و جبهه علاقه‌مند شده و به بسیج آمده و ثبت‌نام کرده و بعد هم به جبهه رفته بود. م...
Read More

بسیجیِ ویژه!!!

خاطره ای درباره شوخ‌طبعیِ شهدای گردان علی اکبر به روایتِ محمود روشن (نویسنده)   حسین ظهوریان یکی از شهدای باصفای گردان علی اکبر بود. شوخی های حسین زبانزد بود. او دائم سربه‌سرِ بچه‌ها می‌گذاشت و فضای شادی را در چادر ایجاد می‌کرد. حسین به همراه ابوالفضل رفیعی آن‌قدر شوخی می‌کردند که از خنده روده‌بر می‌شدیم...   یکروز رفیعی پاکت سیگار اُشنو ویژه را گیر آورده بود و آن را با سلیقه برش داده بود و قسمتی که کلمۀ ویژه روی آن نوشته شده بود را داخل لباسش نزدیک سینۀ خود چسبانده بو...
Read More

پدر شهیدان مسلم و محمدرضا اسدی به دیدار پسرانش شتافت

    انا لله و انا الیه راجعون   با نهایت تأسف و تأثر بدینوسیله به اطلاع می رساند که مرحوم مغفور حمزه اسدی رازی پدر شهیدان گرانقدر "سیاوش (مسلم) اسدی رازی" و "محمدرضا اسدی رازی" به دیدار پسران شهیدش رفت. این مصیبت وارده را به خانواده محترمشان و رزمندگان گردان علی اکبر تسلیت عرض مینمائیم. ضمنا! با توجه به وضعیت کرونا هیچ مراسمی برگزار نمیشود. ضمن دعا برای آرامش روح آن مرحوم، هدیه می کنیم به روح پاک ابوالشهید و فرزندان شهیدش مسلم و محمدرضا اسدی فاتحه مع الصلوات ...
Read More

نوری در نیمه شب

خاطره ابوالفضل محمدی   در طول مدت حضورم در جبهه و گردان علی اکبر، با انسانهای نورانی و باصفایی دمخور بودم که همیشه خدا را از این بابت شاکرم و این را برای خود، توفیقی بزرگ می دانم. از میان آن انسانهای انتخاب شده، برخی بودند که نسبت به سایرین متمایزتر بودند و می شد نور خدا را در چهره هایشان دید. یکی از آنها؛ شهید سید حمید دهقان بود که در عملیات کربلای 1 در مهران به شهادت رسید و یکی دیگر؛ شهید مسلم اسدی که در عملیات کربلای 8 در شلمچه به دیدار خدا رفت. دیگری؛ شهید رضا مصطفی بود...
Read More

کشیده‌ای که رئیس بیمارستان، توی صورت رزمنده خواباند!

خاطره سید حسین اخلاقی   یکبار تشییع یکی از شهدای محل بود. من آن زمان مجروح و در بیمارستان بستری بودم. دلم گرفته بود از اینکه نمی توانم در مراسم حضور داشته باشم. شهید مسلم اسدی و چند نفر دیگر از بچه ها آمدند بیمارستان و به زور اجازه چند ساعت مرخصی مرا گرفتند، فقط به اندازه ای که بتوانم در تشییع شرکت کنم. با خوشحالی، عصا به دست، از بیمارستان به بهشت زهرا رفتم.   روز بعد از تشییع، با همان وضعیت، به منطقه رفتم! و دوباره یک تیر به پایم و ترکشی هم به سرم اصابت کرد. از ...
Read More