بسیجیِ ویژه!!!

خاطره ای درباره شوخ‌طبعیِ شهدای گردان علی اکبر به روایتِ محمود روشن (نویسنده)     حسین ظهوریان یکی از شهدای باصفای گردان علی اکبر بود. شوخی های حسین زبانزد بود. او دائم سربه‌سرِ بچه‌ها می‌گذاشت و فضای شادی را در چادر ایجاد می‌کرد. حسین به همراه ابوالفضل رفیعی آن‌قدر شوخی می‌کردند که از خنده روده‌بر می‌شدیم...   یکروز رفیعی پاکت سیگار اُشنو ویژه را گیر آورده بود و آن را با سلیقه برش داده بود و قسمتی که کلمۀ ویژه روی آن نوشته شده بود را داخل لباسش نزدیک سینۀ خو...
Read More

ماجرای پدر شدنِ فرمانده گروهان

اوایل زمستان سال 1364 بود... رزمندگان گردان علی اکبر که مهیّای عملیات والفجر 8 بودند، بعد از مدتها آموزش سخت، به مرخصی رفته بودند.   ساعت 11 صبح آخرین روز مرخصی بود که اولین فرزند حمید پارسا (فرمانده گروهان جهاد) به دنیا آمد. ساعت 16 همان روز، گردان قرار حرکت داشت به سمت جنوب. پارسا دخترش را در بیمارستان دید، با همسرش خداحافظی کرد، ساکش را برداشت و به سمت راه آهن راه افتاد. شهید محسن ایوبی همرزم و هم محل پدر همسر پارسا بود، رفته بود دنبال او که با هم بروند ایستگاه راه آهن و قضیۀ بچ...
Read More

شوخ و شیرین

لحظاتی لطیف از خاطرات شهید جواد رهبر دهقان     قاسم یکه فلاح: آقا جواد تعریف می کرد: «من یه دوستی دارم که وقتی میخواد به من بگه من کوچک شما هستم، میگه من به شما کوچکم.» بعد آقا جواد می خندید و می گفت: «انگار اون لباسه، منم میخوام بپوشمش که میگه من به شما کوچکم...» البته من آن دوست ایشان را نمی شناختم و غیبت نمی شد. اتفاقا آقا جواد اهمیت فوق العاده ای به دوری از غیبت می داد.     سید علاءالدین میربزرگی: آقا جواد میگفت: «ما این عید برنج میخوری...
Read More

تانک‌های دعاخوان!

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حمید پارسا   با درود و سلام به شهدای عملیات کربلای 1 بخصوص سردار رشید اسلام شهید جواد رهبر دهقان   آشنایی من و جواد از سال 1360 بود، اما آغاز رفاقتمان برمی‌گردد به عاشورای 1364، وقتی که هر دو تازه وارد گردان علی‌اکبر شده بودیم و راهیِ اولین مأموریتمان، یعنی پدافند در جزیره مجنون، بودیم. او مسئول یک گروهان بود، من هم مسئول گروهانی دیگر. آقا جواد، با صفا و شوخ طبع بود و بسیار با اخلاص.   ***   یادم هست وقتی که در اردوگاه...
Read More

مثل بچه‌ها!

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ عباس رنجی   جواد رهبر دهقان در اوایل جنگ، خیلی متأثر  از شهید مهدی یحیوی بود. وقتی مهدی شهید شد، جواد پا جای پای او گذاشت. البته او از قبل هم زمینه‌ی خوبی داشت. پاک و صادق بود، درست مثل یک کودک. هیچ غل و غشی در رفتارش نبود و در گفتار و رفتارش هیچ پیچیدگی‌ای نداشت. هر کسی او را می‌دید، خودبه‌خود مجذوبش می‌شد. بعضیها به جبهه که آمدند، ساخته شدند، اما جواد از اول ساخته شده بود.   ***   شوخ طبع و بذله‌گو بود. شاید جمع کردن بذله‌گوی...
Read More