روحانیِ زرنگ!

خاطره دکتر صباح عسگرپور درباره مرحوم حاج آقا اسماعیلی   مدت زمانی که در اردوگاه کوثر اهواز بودیم، مسئول تبلیغات گردان علی اکبر شده بودم و مراسم صبحگاه و برنامه های حسینیه گردان، به عهدۀ ما بود. خاطرات بسیار خوبی طی مدت حضور در چادر تبلیغات، بخصوص با مرحوم مغفور حاج آقا اسماعیلی، در ذهنم مانده است. هروقت تصمیم داشتیم برای حاج آقا جشن پتو اجرا کنیم، ایشان بلافاصله عبا می پوشید و عمامه سر می‌گذاشت و می گفت: تا وقتی که در این لباس هستم، حق ندارید با من شوخی کنید! معمولا در جبهه کسی...
Read More

چند روز دیگر…

خاطره دکتر صباح عسگرپور درباره شهید محمود زمانیان   محمود زمانیان؛ یکی از همرزمانم بود که در مراحل اولیه عملیات کربلای ۵ زخمی شده و تیر به گوشش خورده بود و مقداری هم به لالۀ گوش، آسیب رسانده بود. یک شب که در حسینیه اردوگاه کوثر، مشغول خواندن نماز شب بود، نزد او رفتم و ساعتی را هم‌صحبت شدیم. محمود خیلی ناراحت بود و مدام می گفت: آرزویم شهادت بود، ولی زخمی شدم... البته او همچنان امیدوار بود و می گفت: "ان شاءالله در عملیات بعدی شهید می شوم." چند بار هم میان حرف هایش، این جمله را تک...
Read More

اندک اندک جمع مستان می رسند…

خاطره دکتر صباح عسکرپور درباره شهید رضا رنجبر   بنده زمانی که به گردان حضرت علی اکبر علیه السلام آمدم، شهید مهدی مسئول تبلیغات گردان، به فیض شهادت نائل آمده بود و حاج حمید تقی زاده (فرمانده گردان) مسئولیت تبلیغات گردان را به من واگذار کرد. الحمدلله در آن زمان، بیشترین آمار عکاسی از گروهان ها و دسته ها را داشتیم. همچنین با مجوزی که توانستیم از فرماندهی بگیریم، آهنگ های سنتی را از بلندگوی گردان پخش می کردیم! رضا رنجبر؛ علاقۀ زیادی به آهنگ "اندک اندک جمع مستان می رسند" داشت و اگر یک...
Read More