برادرم جواد

شهید جواد رهبر دهقان به روایتِ حاج حجت زندیه (روحانیِ گردان علی اکبر)   وقتی وارد گردان علی اکبر شدم، اولین صبحگاه، دیدم یکنفر دارد برای نیروهایش سخنرانی‌ می‌کند. آنقدر با آرامش و با صفا و زیبا صحبت‌ می‌کرد که خیال کردم طلبه است. خیلی از او خوشم آمد. نامش، «جواد رهبر دهقان» بود. از همان روز، من به عنوان روحانی گردان و او به عنوان مسئول گروهان، با هم دوست شدیم.   ***   جواد، شهید علی معروف خانی را خیلی دوست داشت. از آنجا که من و علی با هم عقد اخوت بسته بودیم...
Read More

با ما برادر می شوی؟…

  خاطره کاظم بصیر   یکروز که در منطقه "رأس البیشه فاو" (پدافندی کارخانه نمک) بودیم، سید رسول حسینی منش و سید قاسم که کنار هم روز خاکریز نشسته بودند، مرا که در حال عبور بودم صدا زدند. به سویشان رفتم و سلام و علیک کردیم. سید رسول بی مقدمه گفت: «کاظم! ما داریم بین خودمون صیغه برادری می خونیم. دوست داری تو هم با ما برادر شی؟...»   قبلا راجع به این موضوع، مطالبی به گوشم خورده بود... شنیده بودم که بین رزمندگان مرسوم است. مثلا شنیده بودم که بعضی وقتها شب عملیات، ک...
Read More