یادگاریِ دردسر ساز

خاطره عباس قربانی درباره شهید جواد رهبر دهقان     نیمه شب بود و ما در جزیره ام الرصاص، مشغول عملیات والفجر 8 بودیم... آن شب، شلوار پلنگی پوشیده بودم. شاید تنها شلوار پلنگی گردان بودم. آن شلوار را چند روز پیش از آن، شهید حسن محمدی به من داده بود. ساعت حدود 2 نیمه شب بود که برای انجام کاری رفتم روی جاده ساحلی ام الرصاص و وارد سنگر عراقی ها شدم. غافل از اینکه بچه هایمان از پشت مرا دیده بودند و مشکوک شده بودند! نمی دانستند ایرانی ام یا عراقی! پرسیدند: اسم رمز؟ چیزی نگفتم! ...
Read More