از جنگ با «دشمن بعثی» تا جنگ با ویروس «کرونا»

  خاطره ارسالی برادر علی زرکوب     عملیات خیبر تازه تمام شده بود... به همراه شهید امرالله بابابزرگی توی چادر نشسته بودیم. یکوقت دست در جیبش کرد چیزی دربیاورد که عکس پاره شده ی یک کودکی یکی دو ساله هم بیرون افتاد!... پرسیدم: این عکس کیست؟!... گفت: فرزندم گفتم: چرا پاره است؟!... تعریف کرد: حین عملیات، وقتی دشمن منوّر زد، به زمین خزیدم. با خودم گفتم از فرصت استفاده کنم و با دیدن عکس فرزندم،کمی از دلتنگی ام کم کنم. اما... عکس؛ پایم را سست کرد! توان بلند شدن و حمله به دش...
Read More