عکس یادگاری

شهید سید محمود اعتصامی به روایتِ اکبر نریمانی   سید محمود؛ آخرین بچه ی خانواده اعتصامی بود؛ پسری خوب با آرامشی عجیب و غریب که در وجودش موج می زد.   در ام نوشه، چیزی به عملیات والفجر 8 نمانده بود که یک روز در ام نوشه دیدمش که می خواست با شهید جواد رهبر دهقان (فرمانده گروهانمان) عکس یادگاری بگیرد. گفتم دوربینت را بده من عکس بگیرم. گفت: نه! می خواهم تو هم باشی. یکی را صدا زد آمد از هر سه مان عکس گرفت. گذشت تا شب عملیات... با هم دیده بوسی کردیم، از هم قول ...
Read More

میان ماندن و رفتن

خاطره حاج حمید پارسا درباره شهید محسن ایوبی   شهید محسن ایوبی؛ آر.پی.جی.زنِ یکی از دسته های ما در گروهان جهاد بود. در یکی از روزهای پیش از عملیات والفجر 8 که سخت مشغول آموزش بودیم، محسن آمد گفت: "برادر پارسا! من می خوام از گروهان برم." پرسیدم: "برای چی؟ کجا می خوای بری؟" گفت: "می خوام برم مخابرات." عصبانی شدم. گفتم" "نه. دل به خواه که نیست. گروهان، سازماندهی شده، آموزش های عمومی شروع شده." دو سه روز بعد دیدم محسن نیست. پی جویی کردم فهمیدم رفته مخابرات. با عصبانیت بلند ش...
Read More

شهادتم را عقب نیندازید!

درباره شهید نبی الله عباسی   نیروهای گردان علی اکبر، آماده عملیات والفجر 8 می شدند. کادر گردان، کم و کسری بچه ها را کنترل و برطرف می کرد. مثلا اگر کسی لایف ژاکت نداشت به او می دادند. طی جلسه ای که در قرارگاه برای کادر گردان برگزار شد توضیحات لازم انجام گرفت. حد همه مشخص شد و تمام مسئولین گروهان ها و حتی دسته ها نسبت به آنچه که باید انجام می دادند توجیه شدند. در این میان، تعدادی تازه رسیده بودند. نبی الله عباسی از نیروهای جدید بود که تازه آمده بود و به آموزش های گردان نرسیده بود. ح...
Read More

به شیرینیِ عسل

شهید جواد رهبر دهقان در عملیات والفجر 8  (به روایتِ جمعی از رزمندگان گردان علی اکبر)     در دوره آموزشی پیش از عملیات والفجر 8، کار آماده سازی نیروها با جدیت و سختی تمام دنبال می شد. اساسا گردان علی اکبر به عملیاتی و خط شکن بودن شهره بود و به همین خاطر به نیروهایش سخت می گرفت. گاهی برای صبحگاه، جواد رهبر دهقان نیروهایش را پیاده از اردوگاه روبروی دوکوهه تا نزدیکی های جاده ی آسفالته (یعنی چیزی حدود 7 کیلومتر) می دواند. آنجا که می رسیدند تازه می گفت بروید لبه ی کوه بایستید...
Read More

اولین شهید گروهان ایثار در عملیات والفجر ۸

شهید طلبه  «امــیر چـمنی» به روایت همرزمش؛ نعمت الله عزيزی لعل آبادی   سال 1364 که براي اولين بار از طرف واحد بسيج سپاه پاسداران كرج به منطقه جنوب اعزام شدم. از خوشحالی در پوست خود نمي گنجيدم. پس از طي مسافتي طولاني در منطقه اي نرسيده به انديمشك يعني پادگان دوكوهه پياده شديم و پس از زمان كوتاهي در منطقه پادگان مستقر شديم و ساعتي بعد در يكي از اتاقهاي ساختمان جاي گرفتيم. کمی احساس تنهايي و غربت مي كردم چون هيچكس را نمي شناختم اما بچه هاي بسيجي آنقدر صميمي و مهربان بودند كه خیلی زو...
Read More