ما مدیون مادران و پدران قاسم‌هاییم…

دیدار محمود روشن (نویسنده) با خانواده شهید ابوالقاسم کشمیری   روزی که قلم به دست گرفته بودم و از خاطراتم درباره بهترین زمان، بهترین مکان و بهترین انسانهایی که دیده بودم، می نوشتم... به دِینی فکر می کردم که بر گردنم بود و تکلیفی که باید ادا می کردم... روزی که می نوشتم، قصدم آشنا کردن ناآشنایان بود و آگاه کردن آنها که نمی دانند اما هرگز فکرش را نمی کردم که با نگارش کتابم، درهایی از لطف الهی به روی خودم هم باز شود... فکرش را نمی کردم که نوشتن از خوبانی که دیده بودم، خوبان دیگ...
Read More

باید شاد بود و شکر کرد

مادر شهیدی که لحظه شهادت فرزندش را به چشم دید مادر شهید امرالله دادخواه   جلوی درب خانه ایستاده است... به عقب بر میگردد و از مادر میخواهد که نوزاد 3ماهه اش را بیاورد تا دوباره ببوسدش، همین چند لحظه قبل بود که در آغوشش کشیده بود و حسابی بوسیده و بوئیده بودش ولی سیر نمی شد، راضی نمی شد. دل مادر تکان میخورد، با خود میگوید چرا امرالله اینبار که راهی جبهه است، اینگونه از اهالی خانه خداحافظی میکند! چرا چشم از چشمان معصوم و لبخند شیرین کودکش بر نمیدارد! طوری وداع میکند که انگار در حال دل...
Read More

رؤیای صادقه

به نقل از فاطمه صادق‌حسيني (مادر شهيد قربان تلو حسینی)   خواب ديدم رفته‌ام جائي که همه پيرمرد هستند. محاسن سفيد و بلندي دارند و خيلي نوراني و زيبا هستند. پسرم قربان جلو ايستاده بود. وقتي حركت كردند قربان در گودالی افتاد. مرا صدا كرد و گفت: مامان بيا مرا از اينجا بيرون بياور. گفتم: مادرجان! اين همه آدم اینجا هستند به آنها بگو تو را بيرون بياورند. گفت: مامان اينها استادهاي من هستند. از علما هستند. من خجالت مي‌كشم به آنها بگويم. شما مرا بيرون بياور. دستم را دراز كردم و قربان را بيرون...
Read More

آخرین بوسه…

مصاحبه با مــادر شهیدان محمدرضا اسدی و مسلم اسدی   2 پسرم به فاصله‌ی 3 ماه از هم شهید شدند؛ محمدرضا 25 دی 1365 در عملیات کربلای 5 شهید شد و مسلم 18 فروردین 1366 در عملیات کربلای 8.   آخرین بار، 10 روز مانده بود به عید که آمد تهران. در آن چند روز، هر که او را می دید می گفت: «مسلم دیگه برنمی گرده!» نورانیت عجیبی در چهره اش بود. چند روز از شروع سال نو گذشته بود، تصمیم داشتیم برویم شمال که مسلم گفت: «من می روم منطقه.» با رفقایش آمدند از خانه ما راهی شدند. خودم...
Read More

به من بگویید «مسلم»

مصاحبه با مـــادر شهید مسلم اسدی   سیاوش؛ پسر دومم بود. تا 4 سالگی اش ما در دزفول بودیم. بعد به تهران آمدیم. ما اصالتا شمالی هستیم اما به دلیل شغل پدر مسلم (که ارتشی بود)، مدتی در پایگاه وحدتی دزفول ساکن بودیم. یکبار که رفته بود امامزاده داوود، از کوه پرت شد... دست و پایش شکست، مدتی بیمارستان بستری بود. همه می گفتند: «نمی ماند، اگر هم بماند، خوب نمی شود...» خدا دوباره او را به ما داد...     تازه از قصرفیروزه رفته بودیم چهارراه حسینی نواب که یکروز سیا...
Read More