یادگار آخرین روز…

خاطره برادر حسن پندآسا درباره برادر محمود خانی   آخرین روزهای جنگ بود... ما رزمندگان گردان حضرت علی اکبر علیه السلام در دز مشغول آموزش غواصی بودیم که یک روز اخبار ساعت 14 اعلام کرد قطعنامه 598 توسط ایران پذیرفته شد. اما دو سه روزی نگذشت که عراق دوباره حمله کرد و آمد تا جاده اهواز-خرمشهر. ما هم تجهیز شدیم، از دز رفتیم به اردوگاه کوثر در اهواز و از آنجا هم به اردوگاه دارخوین منتقل شدیم. سپس راهی شلمچه شدیم برای مقابله با تک دشمن. همان آخرین روز جنگ بود که دوست و همرزم عزیزما...
Read More

همسایۀ قلابی!

خاطره جانباز علیرضا نوروزی   بعد از آنکه در مرحله تکمیلی عملیات کربلای 5 مجروح و به بیمارستان رازی اهواز منتقل شدم، تحت عمل جراحی قرار گرفتم و چند ساعتی بی‌هوش بودم. هنوز کامل به هوش نیامده بودم که پسر بچه ی ۱5 - ۱4 ساله ای آمد و حال و احوال کرد و پرسید کدام لشکر، گردان، گروهان یا دسته ای بودی؟ او همچنین جویای حالِ خانواده ام شد. در جوابش گفتم: من اصلا شما را نمی‌شناسم! گفت: چطور نمی‌شناسی؟!... ما با هم همسایه بودیم. پسرِ فلان آقا و خانم هستم. برادرم فلانیست و خواهرم هم ف...
Read More

نگینِ چشمانش…

خاطره ای از حاج حسن پندآسا درباره شهید حمید جهانبخش ‌   در عملیات کربلای 1، یکی از چشمان شهید حمید جهانبخش در اثر برخورد ترکش، مجروح شد. پزشکان برای آنکه سایر اعضای او را نجات دهند، به ناچار، آن را تخلیه کردند و بعد از بهبودی ناشی از تخلیه، برایش چشم مصنوعی گذاشتند. *** در یکی از اردوهای آموزشی گردان حضرت علی اکبر که در سد کرج برگزار شده بود، بچه ها باید خودشان غذا درست می کردند. یکروز؛ آشپزها حمید جهانبخش و بلال محمدی بودند و غذا آبگوشت. اواخر کار، حمید درِ دیگ را برداشت ت...
Read More

حمام عمومی؛ جایی برای شناخت افراد خالص!

خاطراتی از جانباز مجید رضاییان درباره شهید سید حسن کلانتر و محمود روشن درباره شهید علیرضا آملی     جانباز مجید رضاییان یک روز جمعه، مرخصی کوتاهی به ما داده شد. با تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتیم چند ساعتی را برویم اهواز. با توجه به آنکه چند روز بود استحمام نکرده بودیم، برنامه ریزی کردیم اول برویم حمام. حمام عمومی بود. همه جور آدم آنجا بود، از سربازها و ارتشی ها و بسیجی ها و پاسدارها تا مردم عادی. کمی برایمان سخت بود بخصوص جلوی بچه های گردان خودمان، اما چار...
Read More