یکپارچه نور

غسل شهادت همیشه نزدیک عملیات که می شد، مسلم به بعضی بچه ها می گفت: تو شهید می شوی. چون با خنده این حرف را می زد، ما هم به شوخی می گرفتیم، ولی واقعا همان می شد!...   شب عملیات کربلای 8 ماشین لندرور گردان دست من بود. فرمانده گردان برای انجام کاری ما را فرستاد ستاد. من به همراه مسلم و محسن عباسلو سوار بر لندرور شدیم و راه افتادیم رفتیم به اردوگاه کوثر. بعد از انجام کارمان، گفتیم برویم در حمام کانکسی اردوگاه، دوش بگیریم. یکدفعه مسلم گفت: بچه ها غسل شهادت یادتون نره! با...
Read More

سر کلاس مسلم

  مجید رضاییان 1 مسلم وقتی می خواست توصیه یا نصیحتی کند، غیرمستقیم عمل می کرد. گاهی از تغییر حالت چهره اش می فهمیدیم. مثلا بعضی وقتها اگر حرفی می زدیم یا کاری می کردیم که ناراحت می شد و می خواست مخالفتش را نشان دهد، توی چهره مان نگاه نمی کرد و نگاهش را به سمت دیگری می انداخت و حرف می زد. فردی بود که چند روزی بود که به گردان علی اکبر آمده بود. رفتاری را از او دیده بودم که خوشم نیامده بود. یکبار داشتم با مسلم حرف می زدم و می گفتم: «از فلانی خوشم نمی آید...» یکدفعه دی...
Read More

مثل مادر…

خاطراتی از: دکتر اصغر کوثری، دکتر مجید رضاییان، سردار حمید تقی زاده، حاج اکبر اسماعیلی، حسین افشار و محمد زارع     اصغر کوثری در عملیات کربلای 1 مسلم و نیروهایش، سینه به سینه با دشمن درگیر شدند... گردان علی اکبر، آنجا خوش درخشید. هرچند که خوبان زیادی را تقدیم کردیم: جواد رهبر دهقان شهید شد. حسن یداللهی هم که پیک مسلم بود آنجا شهید شد. شهید منوچهر عطایی، شهید سید جمال قریشی، شهید اصغر کریمی و... مسلم خیلی بیتاب بود. بخصوص به خاطر شهادت حسن یداللهی که صبح همان روز، ...
Read More