هیئت فاطمیه گردان علی‌اکبر(ع)

خاطره حاج محمود توکلی از شهید محمد بابالو   تاریکی شب، سایه خود را بر همه جا گسترده بود. ستاره‌ها در آسمان می‌درخشیدند... بچه‌ها تازه از نماز جماعت (که اغلب در چادر دسته یک گروهان نصر برگزار می‌گردید) فارغ شده بودند. عده‌ای به سوی چادرهای خود در حرکت بودند؛ اما اکثر بچه ها هنوز در چادر دسته یک مانده بودند، چون آن شب؛ شب برگزاری هیئت فاطمیه بود؛ هیئتی که هر هفته با نیت زنده نگه داشتن خاطره شهدا و میثاق بستن با حضرت فاطمه(س) برگزار می شد. بچه‌ها این هیئت را خیلی دوست داشتند چون...
Read More

والده مکرم حاج محمود توکلی، به دیار باقی شتافت

انا لله و انا الیه راجعون   بدینوسیله به اطلاع می رساند والده مکرم برادر حاج محمود توکلی، "حاجیه خانم سکینه مهدی نیا" به رحمت ایزدی پیوست. خادمان گردان حضرت علی اکبر علیه السلام عرض تسلیت و همدردی با همرزم عزیز نموده و طلب صبر از درگاه الهی برای بازماندگان دارند.   هدیه به روح مرحومه فاتحه مع الصلوات  
Read More

ذکرهایی که کار خودشان را کردند!…

خاطره حاج محمود توکلی درباره مرحوم حاج آقا اسماعیلی   در جزیره شلحه، مشغول عملیات کربلای 5 بودیم... با الله اکبر بچه ها، نیروهای دشمن پس از ساعتها مقاومت، سر کانال را خالی کرده و فرار را بر قرار ترجیح داند. به سرعت جلو رفتم، از روی پد اصلی جزیره گذشتم و به ادامه کانال که تا لب اروند کبیر و روبروی پتروشیمی ابوالخصیب ادامه پیدا می کرد، وارد شدم. از بالای تاسیسات پتروشیمی به ما شلیک می شد و ما پناهگاهی نداشتیم. به اطراف نگاه کردم... با تعجب حاج آقا اسماعیلی را دیدم! خیلی رو...
Read More

کلاس آموزش زیارت عاشورا در بهشت!

متن ارسالی حاج محمود توکلی   سالها از شهادت دوست و همرزمش می گذشت... حسرت دیدارش را بر دل داشت و آرزو می کرد برای لحظه ای هم که شده، به خوابش بیاید و دیداری تازه کنند راستش را بخواهید قدری هم از دستش دلخور بود که چرا در این مدت طولانی، خودش را نشان نداده و به دوست دیرین خود، بی توجه بوده.   بالاخره لحظه دیدار فرا می رسد و شبی، دلدارش را در خواب می بیند از او گله می کند که: "چرا این مدت، مرا را به غم حرمان مبتلا نمودی؟" دوست، عذر تقصیر می خواهد و می گوید: "بعد ...
Read More

شهیدِ پرسپولیسی!

خاطره رضا تقی زاده و محمود توکلی از شهید حمیدرضا چابک   حاج رضا تقی زاده: تازه به گردان علی اکبر رفته بودم. همین که خواستیم با برادرم (حاج حمید تقی زاده؛ که فرمانده گردان بود) از تویوتا پیاده شویم، جوان لاغر اندامی پرید روی رکاب تویوتا و گفت: «برادر حمید! پرسپولیس، به جبهه نیرو اعزام کرده و گفته: اگر شماها نمی توانید تکلیف جنگ را در میدان مبارزه مشخص کنید، ما در میدان فوتبال، تمامش می کنیم.» حاج حمید گفت: خب... حالا چه کسی را فرستاده اند؟... آن جوان گفت: کاپیتان ت...
Read More