روحانیِ زرنگ!

خاطره دکتر صباح عسگرپور درباره مرحوم حاج آقا اسماعیلی   مدت زمانی که در اردوگاه کوثر اهواز بودیم، مسئول تبلیغات گردان علی اکبر شده بودم و مراسم صبحگاه و برنامه های حسینیه گردان، به عهدۀ ما بود. خاطرات بسیار خوبی طی مدت حضور در چادر تبلیغات، بخصوص با مرحوم مغفور حاج آقا اسماعیلی، در ذهنم مانده است. هروقت تصمیم داشتیم برای حاج آقا جشن پتو اجرا کنیم، ایشان بلافاصله عبا می پوشید و عمامه سر می‌گذاشت و می گفت: تا وقتی که در این لباس هستم، حق ندارید با من شوخی کنید! معمولا در جبهه کسی...
Read More

ذکرهایی که کار خودشان را کردند!…

خاطره حاج محمود توکلی درباره مرحوم حاج آقا اسماعیلی   در جزیره شلحه، مشغول عملیات کربلای 5 بودیم... با الله اکبر بچه ها، نیروهای دشمن پس از ساعتها مقاومت، سر کانال را خالی کرده و فرار را بر قرار ترجیح داند. به سرعت جلو رفتم، از روی پد اصلی جزیره گذشتم و به ادامه کانال که تا لب اروند کبیر و روبروی پتروشیمی ابوالخصیب ادامه پیدا می کرد، وارد شدم. از بالای تاسیسات پتروشیمی به ما شلیک می شد و ما پناهگاهی نداشتیم. به اطراف نگاه کردم... با تعجب حاج آقا اسماعیلی را دیدم! خیلی رو...
Read More

کلاس آموزش زیارت عاشورا در بهشت!

متن ارسالی حاج محمود توکلی   سالها از شهادت دوست و همرزمش می گذشت... حسرت دیدارش را بر دل داشت و آرزو می کرد برای لحظه ای هم که شده، به خوابش بیاید و دیداری تازه کنند راستش را بخواهید قدری هم از دستش دلخور بود که چرا در این مدت طولانی، خودش را نشان نداده و به دوست دیرین خود، بی توجه بوده.   بالاخره لحظه دیدار فرا می رسد و شبی، دلدارش را در خواب می بیند از او گله می کند که: "چرا این مدت، مرا را به غم حرمان مبتلا نمودی؟" دوست، عذر تقصیر می خواهد و می گوید: "بعد ...
Read More

روحانی باجنبه!

خاطره حاج اکبر اسماعیلی درباره مرحوم حاج‌آقا اسماعیلی (روحانی گردان علی اکبر)   قبل از عملیات کربلای ۸ یک جیپ لندروور به فرماندهی گردان علی اکبر تحویل داده شده بود. من به همراه علی ایرجی، سوار بر جیپ، داشتیم از محوطه گردان خارج می شدیم که حاج‌آقا اسماعیلی (روحانی گردان) سر رسید و گفت: "کجا می روید؟ پرسیدم: "شما کجا می روید حاج آقا؟" جواب داد: "می خواهم بروم گردان امام سجاد." گفتم: "سوار شوید. می رسانیمتان." از آنجایی که جلوی ماشین، پر بود و جایی برای نشستن نبود، ایشا...
Read More

شوخی با عمامۀ حاج‌آقا!

خاطره محمد امراللهی درباره شوخی با مرحوم حجت الاسلام اسماعیلی   از بچگی عاشق دوربین و عکس بودم . 5 ساله بودم که اولین دوربین را خریدم! دوربین لوبیتل. چه حالی داشت! همه را ردیف می کردم کنار دیوار و بعد با یک ژست پهلوانانه، از بالای دوربین همه را سر و ته می‌دیدم و شاتر را می‌زدم...   روزگار گذشت... انقلاب شد و بعد هم جنگ تحمیلی، ولی من از دوربین و عکس، و البته امورات فرهنگی، غافل نشدم و دوربین به دست، به جبهه رفتم و باز همان ژن غالب باعث شد که حتی در گردان رزمی و خط شکن عل...
Read More