حزن و حماسه – قسمت ۱

به قلمِ برادر  مسعود سرآبادانی   "دیگه نمی تونم تو چشمای مادر بزرگوار رضا مصطفی نگاه کنم"؛ محمد این جمله را با چشمانی اشک آلود اما با لحنی محکم و صدایی بی لرزش بیان نمود. حال آدم ها را بیشتر از برق نگاهشان میشود فهمید ولی بدون شک لحن سخن نیز در فهم منظورشان نقش اساسی دارد. چشمان قهوه ای وباران زده محمد از احساس حزن آلود او نسبت به درد و رنج مادری به خاطر شهادت دومین پسرش سخن می گفت؛ اما صلابت صدایش خبر از تصمیمی جدی برای پریدن و کربلایی شدن می داد. او این جمع کردن حزن و حماسه ...
Read More

شهیدِ سرافراز

درباره شهید علی سرافراز به قلم: برادر  مسعود سرابادانی     بسم الله الرحمن الرحیم علی سرافراز، و ما ادریک علی سرافراز!   بعضی از شهدا هستند که اسم و رسم دارند، اما عطر و بوی شهید گمنام هم دارند! میدانی که هستند، اما در عین حال با همه وجود حس میکنی که چقدر رمز و راز ناگفته و چقدر مطلب برای کتمان دارند... باهاشان آشنا هستی، اما نمیشود که بشناسی شان! علی ِدوست داشتنی؛ از این دست آدمهاست. علی سرافراز؛ اسم و رسم داشت، از یک خانواده سرشناس است، پدر بزرگوارش ...
Read More

روضه‌خوانی برای درختها!…

وصف اردوگاه ملکوتی روبروی دوکوهه و یادی از ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام والامقام شهید محمد حسین بابالو به قلمِ مسعود سرآبادانی   ... علاوه بر آخرین گفتگویمان روی دژ کنار جاده رضوی، پررنگ ترین تصویری که از شهید محمد حسین بابالو به خاطر دارم به غروب های گرم و سرخ رنگ اردوگاه باصفای روبروی دوکوهه بر می گردد؛ وقتی که تک و تنها به شیارهای دره خشکِ حاشیه چادرهای دسته سه گروهان نصر می رفت و شروع می کرد به خواندن. محمدحسین مدّاح امام حسین علیه السلام بود؛ یک ذاکر جوان که تحت ...
Read More