نگاه نافذ

خاطره  «مصطفی بیات» درباره شهید مسلم اسدی   ورودم به گردان حضرت علی اکبر(ع) مصادف بود با بستن چادرها در اردوگاه کوثر برای حرکت به سمت منطقه عملیاتی شلمچه و شروع  عملیات تکمیلی کربلای  5 . در اتوبوس متوجه شدم فرمانده‌مان آقا مسلم اسدی است. رفتیم و در سوله های منطقه عملیاتی قرار گرفتیم، فکر میکردم مثل همیشه، شب‌هنگام به خط میزنیم، اما شرایطی پیش آمد که در روز به خط زدیم.   درگیری شروع شده بود... آن زمان، من نیروی ساده و تازه وارد به گردان علی اکبر بودم، اما به خود...
Read More

پُشتک زدن روی مین!

مصاحبه  «مصطفی بیات» درباره شهید مسلم اسدی   عملیات کربلای 8 در شُرُف آغاز شدن بود. محل عملیات؛ همانجا بود که برای اولین بار آقا مسلم را دیده بودم؛ همان محل عملیات تکمیلی کربلای 5 که منجر به دفع پاتک عراق شده بود.   همراه بقیه نیروهای گردان، از اوایل صبح هفدهم فروردین 1366 به منطقه آمده و در سنگرهایی که در خط مقدم قرار داشت، مستقر شدیم. با تاریک شدن هوا، نیروها به تدریج برای شرکت در عملیات آماده شدند. وقتی به نقطه رهایی رسیدیم، با آمدن استخبارات عراق (که از منافقین هم...
Read More

روی خونین… همچو مولا…

  مصاحبه  «مصطفی بیات» درباره شهید مسلم اسدی   عملیات کربلای 8 بود... منطقه لو رفته بود و دشمن آتش بسیار سنگینی روی سر بچه ها می ریخت. از زمین و زمان گلوله می ریخت... آقا مسلم دستور داد برویم در سنگرها پناه بگیریم تا بچه های تخریبچی برسند و معبر را باز کنند. من و آسید مجتبی محمدی که سر ستون بودیم در برگشت، شدیم ته صف و آخرین سنگر نقطه رهایی نصیبمان شد. رفتیم توی سنگر نشستیم و منتظر ماندیم. یکساعت و نیم گذشت و کسی سراغمان نیامد! آتش دشمن همچنان ادامه داشت. به همراه...
Read More