روی سیاه – روح سپید

شهید علی قربانی به روایتِ پدر شهید   برایمان خبر آوردند که علی مجروح شده. نفهمیدیم چطور خودمان را رساندیم به اهواز. در بیمارستان تختی اهواز، وقتی چشمم به چهره اش که در اثر شیمیایی، سیاه شده بود افتاد، اشکهایم بی اختیار جاری شد. یاد تولدش افتادم، یاد قد کشیدنش... علی که به دنیایمان آمد، دست و بالمان خالی بود. او را سخت بزرگ کرده بودیم؛ اما پسر باتقوا و بی دردسری بود. با دیدن علی در آن وضعیت، جگرم سوخت... اما او می گفت: اگر می خواهی گریه کنی، اینجا نایست... پدر جان...
Read More

هوای جبهه در سر…

شهید علی اسفندیاری به روایت پدر و مادر شهید (بر اساس مصاحبه خادمان سایت گردان علی اکبر(ع) با خانواده شهید؛ مهرماه 1399)   علی را مدتی بود که گذاشته بودیم پیش یک نفر تا کار کند، اما چیزی نگذشت که صاحبکارش گفت: پسرتان اصلا به فکر کار کردن نیست. او فقط به فکر رفتن به جبهه است. راست می گفت... علی در سر هوای جبهه داشت و ما هم هر چه کردیم نتوانستیم مانعش شویم. هر شرطی پیش پایش گذاشتیم، قبول کرد... هر مانعی که برایش تراشیدیم، عبور کرد... او راهش را انتخاب کرده بود.   ...
Read More

فقط برای پدر و مادرم…

شهید علی اسفندیاری به روایت خواهر شهید   یکبار معلم قرآنم، برادرم علی را در خواب دیده بود در حالی که در باغی بزرگ است و خانه ای زیبا دارد. از او پرسیده بود: اینجا چه کار می کنی؟!... علی گفته بود: اینجا را برای پدر و مادرم گرفته ام... مربی پرسیده بود: پس ما چی؟ علی گفته بود: به فکر شما هم هستم، ولی اینجا فقط برای پدر و مادرم است...   ***   یکبار نیز یکی از اقواممان رفته بود سر مزار علی فاتحه بخواند که دیده بود خانمی آنجا نشسته و گریه می کند! از او پر...
Read More

ما مدیون مادران و پدران قاسم‌هاییم…

دیدار محمود روشن (نویسنده) با خانواده شهید ابوالقاسم کشمیری   روزی که قلم به دست گرفته بودم و از خاطراتم درباره بهترین زمان، بهترین مکان و بهترین انسانهایی که دیده بودم، می نوشتم... به دِینی فکر می کردم که بر گردنم بود و تکلیفی که باید ادا می کردم... روزی که می نوشتم، قصدم آشنا کردن ناآشنایان بود و آگاه کردن آنها که نمی دانند اما هرگز فکرش را نمی کردم که با نگارش کتابم، درهایی از لطف الهی به روی خودم هم باز شود... فکرش را نمی کردم که نوشتن از خوبانی که دیده بودم، خوبان دیگ...
Read More

گنجینه‌ی پدر

بیستم فروردین 1399 در شب ولادت با سعادت امام زمان(عج)؛ به بهانه برگزاری یادواره مجازی شهیدان اسدی، به خانه پدر بزرگوار شهید مسلم اسدی و محمدرضا اسدی رفتیم و دقایقی را مهمان ایشان شدیم.   پیرمرد حالا دیگر هشتاد سال سن دارد و به تنهایی روزگار می گذراند... خانه اش از وسایل زندگی، چیز زیادی ندارد؛ حتی تلویزیون که این روزها مونس اغلب ماست، به چشم نمی خورد در عوض؛ مونسش قاب عکسی است که نقش زیبای فرزندان شهیدش را در خود جای داده و خانه اش مزین شده به آن. پیرمرد با بهشتیانِ ...
Read More