ما مدیون مادران و پدران قاسم‌هاییم…

دیدار محمود روشن (نویسنده) با خانواده شهید ابوالقاسم کشمیری   روزی که قلم به دست گرفته بودم و از خاطراتم درباره بهترین زمان، بهترین مکان و بهترین انسانهایی که دیده بودم، می نوشتم... به دِینی فکر می کردم که بر گردنم بود و تکلیفی که باید ادا می کردم... روزی که می نوشتم، قصدم آشنا کردن ناآشنایان بود و آگاه کردن آنها که نمی دانند اما هرگز فکرش را نمی کردم که با نگارش کتابم، درهایی از لطف الهی به روی خودم هم باز شود... فکرش را نمی کردم که نوشتن از خوبانی که دیده بودم، خوبان دیگ...
Read More

از یک خاک…

برنامه رادیویی خیابان ایران، ویژه برنامه "از یک خاک" از رادیو سراسری با محمود روشن ماسوله؛ نویسنده کتاب "اعزامی از شهر ری" گفتگویی حول محور این کتاب، داشته است. وی در این کتاب خاطراتی جذاب و خواندنی را از دوران دفاع مقدس و شهدای گردان علی اکبر، روایت کرده است.   فایل صوتی 7 دقیقه ای بخش اول را از این قسمت می توانید دریافت کنید... قسمت اول: پنجشنبه 6 آذر 1399     قسمت دوم این گفتگو را پنجشنبه 13 آذر 1399 - ساعت 21 از رادیو سراسری بشنوید.     ...
Read More

دیدار و تقدیر سردار تقی‌زاده از محمود روشن (نویسنده)

جسم‌هایی دور... دل‌هایی نزدیک... دیداری پس از 3 دهه...   در یازدهمین روز آذر 1399 سردار حمید تقی زاده (فرمانده گردان علی اکبر از لشکر 10 سیدالشهدا) در دیداری گرم و صمیمی، از همرزم دیرین خود؛ محمود روشن ماسوله برای نگارش کتاب "اعزامی از شهر ری" تشکر و تقدیر کرد. محمود روشن که پس از حدود 3 دهه، فرمانده خود را ملاقات می کرد، بسیار خرسند بود و خوشحال تر از این که ایشان کتاب 554 صفحه ای اش را خوانده و بسیار مورد توجهش قرار گرفته است.   سردار تقی زاده در این دیدار، خطاب...
Read More

فرقِ شکافته

خاطره محمود روشن از شهید سید حمید دهقانی برگرفته از کتاب "اعزامی از شهرری"     دهم تیرماه 1365 بود و ما در منطقه عمومی مهران، حین عملیات کربلای 1، پس از اتمام پاکسازی آن منطقه، به ستون شدیم و به سمت جلو حرکت کردیم. مقداری که پیاده رفتیم به یک کانال رسیدیم. وارد کانال که شدیم با تیراندازی دشمن مواجه شدیم. تعدادی از نیروهای دشمن در سنگرهای پشت خاکریز مانده و در حال مقاومت بودند که با دیدن ما شروع کردند به تیراندازی. ما در داخل کانال به صورت خمیده راه می‌رفتیم تا از گزند تیر‌ها در امان ب...
Read More

می‌روم که التماس کنم!…

شهید سید جمال قریشی به روایتِ محمود روشن برگرفته از کتاب "اعزامی از شهر ری"     به صرف دعا و شام! عملیات سیدالشهدا تمام شده بود... در حال برگشت بودیم که راه را گم کردیم... حیران و سرگردان، در رمل های فکه، به دنبال راه برگشت بودیم... سید جمال قریشی، مداح، نذر کرد اگر راه را پیدا کردیم، بچه‌ها را به خانه‌شان در کرج دعوت کند و دعای کمیل بخوانیم و شام بدهد.   منبع: صفحه 235 کتاب اعزامی از شهر ری     می روم که التماس کنم!... در ...
Read More