مرحله دوم عملیات کربلای ۵ ؛ به روایتِ برادر علی دانائی

خاطره شب بیست سوم دی‌ماه ١٣۶۵ مرحله دوم عملیات کربلای پنج راوی : حاج علی دانائی   برای مرحله دوم عملیات کربلای پنج، به شلمچه؛ پشت دژ سمت غربی کانال پرورش ماهی رفتیم. وقتی از عرض یک کیلومتری کانال پرورش ماهی عبور کردیم، به سه راه شهادت رسیدیم. زمین آنقدر گلوله خورده بود که خاک آن مثل خاکستر شده بود. همین‌که از تویوتا  وانت ها پیاده شدیم دیدیم اطرافمان چندین ماشین سوخته است. از همان لحظه اول، تیربارهای دوشکا و تانک ها روی جاده سه راه شهادت قفل کرده بودند و گلوله هایشان می خورد کنار ...
Read More

رفیق نیمه‌راه نیستم

درباره شهید محمد آقاخانی   به او گفتم : محمد جان، تو که آموزش غواصی درستی ندیدی. از شنا خوشت نمیاد و از آب میترسی، خب نمیخواد با بچه ها بزنی به آب! بمون، وقتی که خط شکست، با قایق به علیرضا ملحق شو. گفت: من پیک علیرضام. نمیتونم نیمه راه ولش کنم. میخوام کنارش باشم.   آخرین بار که دیدمشان؛ با هم کنار کانال خوابیده بودند و یک پتو هم مشترک رویشان کشیده بودند و غرق خواب...   علیرضا آملی (فرمانده گروهان نصر گردان علی اکبر علیه السلام) که شهید شد، از محمد خبری نبود! ...
Read More

شهادت قبل از شهادت

شهید مهدی عین اللهی به روایتِ دکتر جواد چپردار     🌷🌹آقا مهدی عین اللهی🌹🌷 رزمنده ای که بارها به مقام شهادت رسیده بود!!!   عملیات بیت المقدس 2؛ رویِ ارتفاعات قمیش با رزمندگان دلاور: حمید قاسمی، رضافیض، حسین افشار و ...یک قبضه خمپاره اندازِ کماندویی خیلی جمع و جور، کنار مقدار زیادی گلوله ی خمپاره پیدا کردیم. همانجا، سرِ قبضه را چرخاندیم و شروع کردیم به ریختن آتشِ خمپاره روی جاده ای که به آن مشرف بودیم و دشمن در حال عقب نشینی لجستیک بود. یکی؛ گلوله سوارِ قب...
Read More

جنگ از راه دور!

خاطراتی از عملیات کربلای 5 به روایتِ حاج مهدی نصیری   هوای سرد... دلهای گرم... عملیات کربلای ۵ پیش رو بود… فرصت چندانی تا عملیات باقی نمانده بود. مشغول آموزش های سخت غواصی و آبی خاکی بودیم. بچه ها با تمام توان و تلاش خود و با روحیه بالا برای آمادگی عملیات و با اشتیاق بسیار آموزش می دیدند. می بایست با شرایط جنگی و محیط سخت مانند هوای سرد، باتلاق، فشار و امواج آب و سنگینی ادوات جنگی تمرین می کردیم. اما روحیه بالای بچه ها با توکل بر خدا شرایط سخت را آسان می کرد. با وجودی که هیچ...
Read More

بی‌قرارِ رفتن…

خاطره حاج سعید مومنی درباره شهید علی(سعید) مهاجری   بعد از شهادتِ کرمانی، مهاجری هم دیگر تاب ماندن در این دنیا را نداشت... بیقرارِ رفتن شده بود... وقتی با هم عازم منطقه بودیم، در طول مسیر، مدام حرف از رفتن می زد، حتی درخواست رفتن به اطلاعات عملیات را داد، اما مسئول گروهان نپذیرفت. او هم قبول کرد و در عوض به دسته ویژه رفت.   مرحله تکمیلی عملیات کربلای 5 در پیش بود... شبی که قرار بود بچه ها به خط بزنند، در عقبۀ شلمچه مستقر شده بودیم. نزديك غروب بود. باران آمده بود و م...
Read More